تبليغاتX
آري اينچنين بود برادر ...
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان.......هزار باده ناخورده در رگ تاك است

سفر به سرزمين خرگوش‌هاي كوهي - 3

 

 

در اين سفر به گزارشي برخوردم كه در يكي از مجلات اسپانيا چاپ شده بود، با عنوان «روح امپراتوري فارس»؛ حيفم آمد آن را نقل نكنم. در اين بخش مي‌توانيد آن را بخوانيد.

امروز، چهارمين روز سفرمان است، يك روز كه هيچ، چون در راه بوديم. پس مي‌شود سومين روز زندگي در مادريد!
همچون روزهاي پيش، صبح ساعت 6 از خواب بيدار مي‌شويم. نماز را مي‌خوانيم و كمي جمع و جور مي‌كنم. امروز صبح برنامه‌اي نداريم تا ساعت 12، امروز سه‌شنبه است. براي مراسم صبحانه خوران عجله‌اي نيست! دوشي مي‌گيريم و آماده مي‌شويم براي رفتن به رستوران ويژه صبحانه. دوستان همه جمع‌اند. بر سر ميزي مي‌نشينيم، برانداز مي‌كنم، كالباس و سوسيس و غذاي گوشتي هم هست. ذبح شرعي يكطرف، گوشت خوك بودن آنها هم طرف ديگر! اما صبحانه‌ي خودمان چيز ديگري است. چاي شيرين خودمان را مي‌گويم! عسل، ‌مربا، تخم مرغ، آب ميوه، دست آخر هم چند قاچ ميوه، دلتان حتماً آب افتاد! همه خودشان دو لپي مي‌خورند، هيكلشان هم نصف من است، به من مي‌گويند، چه خبره؟!
سواد غذايي ندارند، چه مي‌شود كرد. به شوخي‌هاي آنها توجه نمي‌كنم.گفته‌اند؛ صبحانه را تنها بخوريد، ناهار را با دوستانتان و شام را بدهيد به دشمنتان!
ساعت 11 و 30 مي‌آيند دنبالمان تا برويم براي بازديد روزنامه‌اي ديگر، به اتاقم مي‌روم، آن يكي كت وشلوار را مي‌پوشم، تكراري نباشد، بايد شأن گروه حفظ شود ديگر!
همگي هستيم. رمضاني مي‌آيد و راهي مي‌شويم. روزنامه‌ي "الموندو" رسانه‌ي ديگري است كه بايد از آن ديدن كنيم. ساختمان اين روزنامه در اين نشاني است، EL mundo Avda.sanluis 25 اين روزنامه 18 سال است كه منتشر مي‌شود. 4 ماه است كه به ساختمان جديد آمده‌اند. مدرن و شيك است. اين روزنامه رقيب جدي روزنامه "ال‌پائيس" است . من به اين دو مؤسسه‌ي مطبوعاتي (ال‌پائيس- الموندو) لقب متحدين و متفقين را دادم.
علاوه بر چاپ الموندو، روزنامه ورزشي و روزنامه اقتصادي هم منتشر مي‌كنند. همچنين 16نشريه‌ و مجله‌ي ديگر هم چاپ مي‌كنند.
مجلات (يودونا- تلوا مجله‌اي براي خانم‌ها كه البته مجله‌اي فمينيستي است- روزنامه ورزشي ماركا كه 65سال عمر دارد كه الموندو آن را خريده است و روزنامه‌هاي تخصصي ديگر كه در اين مؤسسه‌ي مطبوعاتي چاپ مي‌شود.
هفته‌نامه‌ي فرهنگي هم دارند كه اخبار و اطلاعات فرهنگي هفته را به صورت ضميمه الموندو به چاپ مي‌رساند.
"الموندو" شبكه‌ي تلويزيوني ديجيتالي هم دارد. دو شبكه‌ي راديويي الموندو و ماركا كه اخبار ورزشي را پخش مي‌كند.
مؤسسه‌ي مطبوعاتي الموندو 2500 نفر نيرو دارد. 18 مجله چاپ مي‌كند و 3 روزنامه. خيلي هم دوست دارد در رتبه اول باشد! اما به ظاهر هنوز توفيق حاصل نشده است.
وب سايتي هم دارد كه به گفته‌ي خودشان 11 ميليون بازديد كننده دارد.
از همان ابتداي ورودمان به بخش‌هاي تحريريه مي‌رويم براي بازديد. تحريريه‌ي روزنامه‌ي ورزشي ماركا را مي‌بينيم. اين روزنامه 270 روزنامه‌نگار ورزشي دارد، 400هزار نسخه هم تيراژ، وب‌سايت هم دارد.از بخش‌هاي ديگر تحريريه‌ي الموندو هم بازديد مي‌كنيم.
باز هم فضاي مناسب كار، امكانات و تجهيزات خوب و نيروهاي فراوان.
اينجا زياد تحويلمان نمي‌گيرند. رسانه‌ي مخالف دولت "زاپاترو" هستند. زاپاترو هم كه با ما خوب است. حتي با آب هم پذيرايي نمي‌شويم! لب تشنه باز مي‌گرديم.
معاون سردبير الموندو در سخنان كوتاهي مي‌گويد: راه هر نوع پيشرفت باز است. رويكرد ما ديد انتقادي همراه با روزنامه‌نگاري حرفه‌اي است.
وي معتقد است اينترنت مانند هوا حياتي است. دولت‌ها نمي‌توانند به طور كامل اينترنت را فيلتر كنند. از او مي‌پرسيم ،‌آيا روزنامه‌نگاران شما سهام دارند؟
وي مي‌گويد: 96 درصد سهام الموندو متعلق به يك گروه مطبوعاتي ايتاليايي است. در واقع روزنامه‌ي "كوريره‌ دلاسرا" اين 96 درصد را خريده است.
روزنامه ديگري بود به نام "16" راميرز مؤسس "الموندو " به خاطر مسايل آزادي مطبوعات از آن جدا شده و الموندو را تأسيس كرد.
بخش مديريتي ما به اين شكل است؛ مديركل "راميرز" ،‌به اضافه‌ي دو معاون خود، كه ديگر مسئولين را انتخاب مي‌كنند.
از او مي‌پرسم؛ 96 درصد سهم روزنامه متعلق به كوريره دلاسرا است، آيا در سياست‌هاي شما دخالت مي‌كند؟!
وي پاسخ مي‌دهد؛ كوريره ‌دلاسرا در سياست‌هاي مؤسسه كاري ندارد. معاون سردبير الموندو معتقد است، روزنامه‌ها و مطبوعات واسطه‌اي بين مردم و مسئولين هستند، تا اطلاعات و اخبار صحيح را منعكس كنند.
وي ادامه مي‌دهد، اينترنت تنها يك انقلاب الكترونيكي نبود، بلكه اين امكان را به مردم داد تا همه از آن استفاده كنند. امريكا در جنگ عراق، كنترل اطلاعاتي شديد برقرار كرد و حتي اخبار و عكس ها و فيلم‌هايي را منتشر كرد كه تأثير شديدي بر افكار عمومي داشت و ذهن افكار عمومي جهان را منحرف كرد، ‌اما واقعيت چيز ديگري بود.
در هر حال اين روزنامه گرايش خبري راستگرايانه دارد. منتقد دولت است و مخالف آن. به گفته‌ي مسئولين روزنامه‌، كارهاي مناسب و اقدامات دولت را هم منعكس مي‌كنند. جالب است شهردار مادريد پايتخت اسپانيا از حزب راستگراست.
به بازديدمان ادامه مي‌دهيم. به خبرنگاري برمي‌خورم كه چندي پيش به ايران آمده بود. گزارشي هم از ايران در مجله يوكادا زير مجموعه الموندو چاپ كرده بود و مصاحبه‌اي هم با دختر گرامي حضرت امام (ره) داشت.
خيرمند مسئول مطبوعاتي سفارت از گزارش خبرنگار بخش ايران الموندو بسيار تعريف كرد. اما مجله را كه ديدم نسبت به چاپ عكسي از فرزند حضرت امام به صورت تمام قد با چادر مشكي كمي برايم ناخوشايند بود؟ آن هم در نشريه‌اي اروپايي، به گمانم بدون قصد و غرض نباشد.
از مترجم مي‌خواهم اين موضوع را بپرسد.
خبرنگار مجله‌ي يودونا مي‌گويد: من احساس كردم كه عكس زيبايي است و قصدي در چاپ اين عكس نداشتم. بگذريم.
گزارش چاپ شده‌ي اين خانم خبرنگار اسپانيايي را خواستم. مجله را به من دادند، نه كه اسپانيايي من هم خوب است!
به خيرمند مي‌گويم؛ قربونت ترجمه شده‌ي اينو دارين؟
مي‌گويد: آره؛ يه نسخه بهت مي‌دم.
خدا خيرش دهد. يك نسخه را همين كه برگشتيم داد.
بهتر ديدم اين گزارش را عيناً در سفرنامه‌ي خود بياورم. قشنگ بود.

روح امپراتوري فارس
نويسنده: خانم فلورنتينا پرز
همه چيز از كوروش آغاز شد.كوروش دوم، ملقب به كوروش كبير (599-533 قبل از ميلاد مسيح) مردي كه مي‌دانست چگونه به ايده تشكيل يك امپراتوري شكل دهد. وي امنيت و اطمينان لازم براي رسيدن به هدف خويش را در ملت ايجاد كرد و در مدت زمان كوتاهي رؤياي خود را به حقيقتي كه گستره آن از كوه‌هاي هندوكوش (در افغانستان و پاكستان فعلي) تا درياي مديترانه مي‌رسيد، تبديل كرد، اما همانطور كه مي‌دانيم همه چيز كه بزرگي و جاه و جلال نيز شامل آن مي‌شود، به خاك تبديل شد و امروز از پايه گذار سلسله هخامنشي اثري به جا نمانده است.
ياد و پيكر وي در بنايي ساخته شده از سنگ مي‌آرامد. آرامگاه وي كه در ايران منحصر به فرد است، در پاسارگاد، واقع در 139 كيلومتري شمال شرقي شيراز، پايتخت استان فارس، در محلي مسطح با ارتفاع 139 متري كه باد در آن جا جولان مفصلي مي‌دهد، مي‌باشد.
پاسارگاد مانند اكثر نقاط استان فارس مسطح است، اما كوه‌هايي عظيم و خشك نيز در كنار آن به چشم مي‌خورند، هنگامي كه از اين استان از طريق جاده‌هاي بسيار عالي عبور مي‌كنيم، نگاه به اين منظره بيكران و غرق شدن در افكارمان لذتي عجيب دارد، اما آنچه بيشتر از همه براي كساني كه براي اولين بار به فارس سفر مي‌كنند، جالب است، اين است كه اين محل نه تنها روزي گهواره يك امپراتوري عظيم بوده بلكه زادگاه يكي از غني‌ترين فرهنگ‌هاي جهان مي‌باشد.
اين محل يكي از زيباترين مناطق كشور و منشأ بسياري چيزها در تاريخ كهن تمدن ايران است. از اولين مذهب يگانه‌پرست، دين زرتشت گرفته تا ايجاد اولين سيستم پست و يا كلمه پرديس. زبان اين كشور، فارسي، از نام اين استان ريشه مي‌گيرد.
حال كه گفتيم به خاطر كوروش پاسارگاد بنا شد، بايد اضافه كرد كه يكي از نقاط اوج اين عظمت تخت جمشيد يا به قول يوناني‌ها پرسپوليس مي باشد. تنها قدم زدن؛ اگر ممكن باشد هنگامي كه خورشيد آهسته آهسته مسير خود را مي‌پيمايد تا با نور مخملينش تمامي سنگ‌هاي آرميده تخت جمشيد را بيدار كند؛ در بين كاخ‌ها، مجسمه‌هاي ساخته شده با اشكال اسطوره‌هاي ايراني و بزرگ‌مردان تاريخ، ارزش سفر كردن به ايران را دارد.
داريوش اول،‌ پادشاه هخامنشي كه مرزهاي امپراتوري را از دانوب به درياي آرال و از نيل تا اقيانوس هند گستراند، ساخت تخت جمشيد را در سال 518 قبل از ميلاد مسيح آغاز كرد و ارتش اسكندر مقدوني در سال 331 قبل از ميلاد مسيح بر آن آتش كشيد. به نوشته پلوتارك اسكندر 500 شتر و 100 قاطر براي بردن تمام گنجينه تخت جمشيد از جمله كتابخانه آن كم داشت، اما ما لازم نيست كه به تعريف براي اثبات بزرگي آن ادامه دهيم.
تنها كافي است تا در برابر يكي از ستون‌هايي كه به شكل اسب مي‌باشد و از گزند تاريخ در امان مانده، ايستاد تا به اين بزرگي و عظمت پي برد. شايد بهتر باشد پس از صعود از پله‌هايي كه به بالكن اين قصر منتهي مي‌شود، در كنار گاوهاي عظيمي كه سر انسان دارند و گارد دروازه‌ ملل يا جمشيد هستند بايستيم. شايد اينگونه بتوانيم به عظمت اين بنا (ستون‌هاي 18 و 24 متري) پي ببريم و بفهميم چرا اين گاوها با نگاهي پرقدرت و آرامشي متعلق به زمان‌هاي دور دست نظر بر افق دارند.
پس از عبور از اين سالن نوبت به آپادانا (سالن بزرگي كه ظرفيت پذيرايي از 10000 مهمان را به هنگام برگزاري جشن نوروز مي‌داشته) سالن صد ستون، كاخ جمشيد، كاخ داريوش اول و محل استراحت ارتش مي‌رسد. تصور مهماناني كه مي‌آمدند، صورت‌هاي آنها، ‌لباس‌ها و هدايايي كه به همراه مي‌آوردند لطف خود را دارد. بخشي از جذابيت تخت جمشيد شايد ديدني نباشد و آن داستان‌ها و افسانه‌هايي است كه در مورد آن روايت مي‌شوند.
داريوش بزرگ پادشاهي بود كه امپراتوري خود را با نابود كردن فرهنگ‌ ملت‌هايي كه فتح مي‌كرد، نساخت، بلكه به آنها احترام مي‌گذاشت.يا حتي از بهترين‌ آموخته‌هاي دشمنان خود درس مي‌گرفت. شايد همه اينها به خاطر آن بوده است كه پادشاهان هخامنشي احساس امنيت مي‌كردند، به اين خاطر كه بين اهداف آنها ناميدن هيچ ملتي به عنوان محور شرارت نبوده است،‌ تخت جمشيد را در محلي كه خيلي از لحاظ استراتژيكي امن نبوده است بنا كردند. ضعفي كه اسكندر از آن استفاده كرد.
نبايد نقش رستم را نيز فراموش كرد. در داخل آن قبرهاي سنگي و مشعلي كه در آن زمان زرتشتيان آتش در آن مي‌افروختند به چشم مي‌خورد. مي‌گويند در ايران آتش‌هايي وجود دارند كه از 3000 سال پيش هرگز خاموش نشده‌اند. اما آنچه بيشتر از اين آثار تاريخي ما را تحت تأثير قرار مي‌دهد مردم كوچه و خيابان و نحوه زندگي آنها در شهر چهار ميليوني شيراز است، مانند پاسارگاد و تخت جمشيد، شيراز هم روزي پايتخت ايران بوده است. در نيمه دوم قرن هجدهم هنگامي كه كريم خان آن را به يكي از زيباترين شهرهاي خاورميانه تبديل كرد. مساجد فوق‌العاده امام زاده‌ها و زيارتگاه‌ها، كاخ‌هاي بي‌نظير، باغ‌هاي معطر، بازارهاي سرشار از روح ... خيابان‌هاي شيراز و كنار گذاشتن سپر پيشداوري و گوش دادن به حرف مردمي كه مشتاقانه با ما سخن مي‌گويند، نيست. آن موقع اشتباه بودن تصويري كه از يك كشور سخت و آهنين و حتي خطرناك القا شده است، مشخص مي‌شود. چرا كه كمتر جايي چنين شهرتي به ناحق دارد.
موقع غروب مردم براي قدم زدن به باغ‌هايي كه ارگ كريم خان را احاطه كرده‌اند، مي‌روند. اگر شانس بياوريم و موقع خوبي به امام زاده حمزه برويم. هيئت آنجا، ما را دعوت به نشستن و صرف نان و‌ آش مي‌كند، اما براي استراحت هيچ جا بهتر از فرش ‌هاي مسجد نصير الملك نيست.در اين محل كاشي‌ها و شيشه‌هاي رنگي زيباي آن و شباهت آن به كليساها ما را به تعجب وا مي‌دارند. سازنده اين محل در سفري به فرانسه دستور ساخت اين شيشه ها را مي‌دهد. در نهايت وجه تمايز ما آنقدرها هم نيست.
گزارش و تصوير از محمد صفري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط محمد صفري  | 

 

مورنو:سادگي و بي‌ريايي احمدي‌نژاد براي من بسيار جالب بود

 صبح زود با زنگ ساعت تلفن، كه شب گذشته تنظيم كرده بودم، از خواب بيدار مي‌شويم، ساعت 6 صبح است. نماز را مي‌خوانيم.

9/2/87؛ صبحانه ساعت 8 صبح سرو مي شود، تا آن موقع وقت زياد است. توصيه كرده بودند كت و شلوار مناسب با خودتان بياوريد! دودست كت و شلوار آورده‌ام!
تلويزيونشان صبح كله‌ي سحر كارتون پخش مي‌كند. لاسجردي هم در حال آماه شدن است.ساعت 8 مي‌شود، به سالن صبحانه خوري مي‌رويم. صبحانه‌اي مفصل مي‌خوريم . دوستان هم گروه هم آمده‌اند. ساعت 9 و 30 صبح به دنبالمان مي‌آيند، تا برويم به محل ملاقات. ديدار رسمي است، هر چه باشه معاون كل روابط بين‌المللي وزارت مشاور ارتباطات است. شيك مي‌كنيم و راهي مي‌شويم.
آقاي كارشناس(اسم فاميل ايشان است؛ با كارشناس مثلاً سياسي اشتباه نكنيد!) نفر دوم سفارت، خيرمند و گروه 8 نفره‌ي ما راهي مي‌شويم به محل ديدار. كمي دور است، اما خيابان‌ها خلوت است و نگراني نيست. هنگام رفتن از ميان مجموعه‌ي دانشگاهي مادريد مي‌گذريم. مجموعه بزرگي است، از رمضاني مي‌پرسم؛ دانشگاه دولتيه يا خصوصي؟ مي‌گويد:اين مجموعه‌ي دانشگاه دولتيه، دانشگاه خصوصي كم‌ دارن،‌نيازي نيست.
هنگام رد شدنمان از ميان مجموعه‌ي دانشگاهي، زمين فوتبال دانشگاه را مي‌بينم كه يك عالمه زباله و آشغال وسط زمين چمن ولو شده است!
باز هم از رمضاني مي‌پرسم و او هم مي‌گويد: شايد ديشب دانشجوها جشني چيزي داشتن!
به محل ديدار مي رسيم. نگهبان دم در اسامي گروه را چك مي‌كند،‌به نظر مي‌رسد اشتباهي رخ داده است.يكي دو اسم خارج از گروه در ليست آنها هست.هر چه هست مشكل رفع مي‌شود و وارد مي‌شويم.
دستياران معاون كل راهنمايي‌مان مي‌كنند و به اتاقي مي‌رويم كه ميز بزرگي در آن است.دور ميز مي‌نشينيم.نخست‌ خودمان را معرفي مي‌كنيم و كارت‌هاي ويزيت را مبادله. از اينكه اين فرصت را هم به ما دادند تا با ايشان ديداري داشته باشيم، تشكر مي‌كنيم .اينها را بهرامپور مي‌گويد. او همچنين از وضعيت مطبوعات ايران و پيشرفت‌هايي كه در اين زمينه شد، سخن مي‌گويد.ما را هم او معرفي مي‌كند.
نوبت به آقاي معاون كل مي‌رسد.
مي‌گويد: اين اداره مسئول اطلاعات و اخبار داخلي و ملي است. اين اداره سه وظيفه بر عهده دارد، انجام هماهنگي با وزارتخانه‌ها، ‌ارتباطات جمعي- هماهنگي مطبوعات براي امور مربوطه؛ در اسپانيا 17 وزراتخانه ،‌مسئول مطبوعاتي دارند، اطلاعات و اخبار داخلي كشور و ديدگاه‌هايشان به مطبوعات مي‌دهند ورسانه‌ها آنها را منتشر مي‌كنند.
همچنين براي پيگيري‌ خبرها يك سرويس 24 ساعته هست كه امور خبري را پيگيري‌ مي‌كند. همچنين كميته‌ي رهبري وجود دارد كه اخبار را تجزيه و تحليل مي كند. در كشور ما آزادي مطبوعاتي اطلاعاتي وجود دارد. مردم حق دارند از اخبار مطلع باشند.
وي در ادامه مي‌گويد: نظارت اين دفتر براي تبادل نظرات است نه دخالت- حمايت از فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاران، انتشار يادداشت‌هاي مطبوعاتي كه مربوط به نخست‌وزير مي شود.
روزهاي جمعه جلسه مطبوعاتي است و وزير مشاور در امور مطبوعاتي به تشريح سياست هاي دولت مي‌پردازد و به پرسش هاي خبرنگاران پاسخ مي‌دهد.تلفن همراه ايشان هم هميشه روشن است تا پاسخگوي خبرنگاران باشد. ايشان تازه به اين سمت منصوب شده قرار بود امروز در اين جلسه باشد، كه متأسفانه كاري برايشان پيش آمد.
وي در ادامه سخنانش مي‌گويد: بخش بين‌المللي هم داريم كه پيگير اخبار مربوط به اسپانيا در خارج است. همچنين 20 مشاور رسانه‌اي داريم. خانم «ايرنه مارتينز» هم مسئول هماهنگي و سفرهاي خارجي نخست وزير است.
اين مقام مسئول رسانه‌اي دولت اسپانيا از حضور 300 خبرنگار خارجي در اين كشور خبر مي‌دهد.
پرسش‌هاي ما و سخنانمان را مطرح مي‌كنيم . نخست، "كارشناس" نفر دوم سفارت در غياب آقاي سفير مي‌گويد: روابط خوبي ميان ايران و اسپانيا وجود دارد. در همين زمينه مصاحبه‌ي سردبير ال‌پائيس با آقاي احمدي‌نژاد رئيس‌جمهور كشورمان را داشتيم. همچنين سردبير الموندو هم با ايشان مصاحبه داشت. اين نشان از همكاري خوب ايران و اسپانياست. رسانه‌هاي ايران هم علاقه‌مند به مصاحبه با آقاي «زاپاترو» نخست‌وزير، وزير امور خارجه و ديگر مقامات اسپانيايي هستند.
نوبت به توكلي مي رسد، مي‌پرسد، رسانه‌ها در اسپانيا به چه صورت مجوز انتشار مي‌گيرند؟
مقام اسپانيايي پاسخ مي‌دهد: سال 1978 ميلادي قانون اساسي اسپانيا به تصويب رسيد. به مدت 40 سال حكومت ديكتاتوري در اسپانيا حاكم بود. به همين خاطر، مطبوعات در زمان ديكتاتوري فرانكو به شدت محدود بودند.نقطه اوج اين روند سال 1975 ميلادي بود. فرانكو درگذشت و همزمان روزنامه‌ي "ال‌پائيس" منتشر شد. در واقع ال‌پائيس نمونه‌اي براي كار جوانان در اين روزنامه بود، به موازات اين تغيير آژانس‌هاي دولتي از بين رفتند و در سال 1978 رسانه‌هاي ‌اسپانيا خصوصي شدند. در حال حاضر راديو و تلويزيون "RTVE" و خبرگزاري "افه‌"ي اسپانيا دولتي هستند. در واقع اين خصوصي‌شدن شامل حال روزنامه‌ها شد و سپس از سال 1990 به بعد راديو تلويزيون‌هاي خصوصي هم گسترش يافت و تاسيس شد.
براي تأسيس رسانه تنها مرحله‌ي فني مهم است. يعني رسانه‌اي كه مي‌خواهد تأسيس شود و به فعاليت بپردازد، بايد ابتدا مراحل فني و تجهيزاتي را بگذراند و سپس اقدام به فعاليت كند.
وي در ادامه مي‌گويد: از ويژگي‌هاي اسپانيا وجود ايالت‌هاي خود مختار است. ايالت‌هاي خود مختار اختيارات خود را دارند و مي‌توانند شبكه تلويزيوني مربوط به خود را داشته باشند.
پديده تازه‌اي كه در اسپانيا به وجود آمد، چاپ روزنامه رايگان است كه منابع مالي آنها از سوي تبليغات و آگهي و شركت‌هاي خصوصي تأمين مي‌شود، پديده‌ي ديگر در زمينه شبكه‌هاي تلويزيوني پديده شبكه‌هاي پولي است كه درخواست‌كنندگان با پرداخت حق اشتراك از اين شبكه‌ها استفاده مي‌كنند.
در حال حاضر بخش اعظم رقابت روزنامه‌ها، از راه سايت اينترنتي آنهاست. از ويژگي‌هاي ديگر اسپانيا وجود راديوهاي متعدد است. خانواده‌هاي اسپانيايي به راديو زياد گوش مي‌دهند.در حال حاضر 5 شبكه راديويي سراسري براي كل كشور و چندين راديوي محلي هم وجود دارد.شبكه‌ي راديويي 3، پرشنونده‌ترين شبكه‌ي راديويي است. دولت كمك مالي به رسانه‌ها نمي‌كند. تنها راديو تلويزيون دولتي اسپانياست كه بودجه دولتي دارد .بخشي از درآمدش هم از راه تبليغات است.شبكه‌ي يك كه دولتي است، 19 درصد از كل بيننده‌ها را دارد كه مقام سوم را پس از تلويزيون‌هاي خصوصي داراست.
همين كه اين مقام مسئول رسانه‌اي اسپانيا مي‌گويد، شوراي كل مديران تلويزيون را مجلس اسپانيا تعيين مي‌كند و رئيس اين گروه نيز از طريق مشاوره با رهبران احزاب تعيين مي‌شود، خانم "نيه‌سه‌ اويكو اچه‌ آس" وزير مشاور ارتباطات نخست‌وزيري اسپانيا در را باز مي‌كند و وارد مي‌شود.او سردبير راديو "كادناسر" هم هست.
كمي هم او سخن مي‌گويد: طبق قانون اساسي ماده 20 آزادي مطبوعات در اسپانيا تضمين شده است و وجود دارد . البته مواردي مانند اخبار دروغ را قوه‌ي قضائيه پيگيري مي‌كند اما قبول كنيد كه در اسپانيا آزادي مطبوعات هست.
از خانم "نيه‌سه‌ اويكو اچه ‌آس" مي‌پرسم ديدگاه شما در باره‌ي مطبوعات ايران چيست؟
او مي‌گويد: اوضاع ايران براي ما مهم است، اخبار ايران را پيگيري مي‌كنيم. اما من تازه در اين پست قرار گرفته‌ام و متأسفانه هنوز اطلاعات كاملي در اين زمينه ندارم!
بنده خدا راست مي‌گفت، 17 آوريل 2008 به اين سمت منصوب شده است.
از حضور زنان در كابينه‌ي دولت و پست‌هاي ديگري مي‌پرسيم؟ مي‌گويد: سخنگوي دولت ايالت «باسك» يك خانم است. وزير دفاع اسپانيا هم زن است كه در اين زمان به افغانستان و سپس به لبنان سفر كرده است.بحران لبنان و فلسطين براي ما مهم است و ما آن را دنبال مي‌كنيم.
وقتمان كم است بايد براي سركشي به روزنامه‌اي ديگر برويم. اين بنده‌ي خدا هم كه چيزي ندارد براي گفتن،‌جلسه را به پايان مي‌‌رسانيم و از بخش‌هاي گوناگون خبر رساني اين واحد ديدن مي‌كنيم.سالن ارسال خبر خبرنگاران براي ما از همه جالب توجه‌تر است، امكاناتي كه خبرنگاران هنگام مصاحبه‌ي هفتگي آن خانم كه اسمش بسيار سخت است! قابل مقايسه با امكانات مثلاً سخنگوي دولت يا وزارت خارجه‌ي ما نيست.نگاه مي‌كنيم و مي‌رويم.
-‌راهي مي‌شويم به سوي دفتر روزنامه‌ي "ال‌پائيس" اين روزنامه در خيابان« miguel yuste 40 » قرار دارد. سردبيرش "خاويرمورنو" از 18 سالگي به كار روزنامه‌نگاري مشغول بوده است، به ياد خودم مي‌افتم كه من هم از 18 سالگي تاكنون در اين كار پر اضطراب و استرس مشغولم.
از «خاويرمورنو» يك پرسش غيرمتعارف مي‌كنم. به او مي‌گويم در اين مدت طولاني فعاليت در كار مطبوعاتي تاكنون كتك هم خورده‌ است؟
با خنده پاسخ مي‌دهد: خوشبختانه نه! اما بعضي مواقع در مصاحبه‌ها فرد مصاحبه‌ شونده عصباني شده است و يا در درگيري‌هايي كه وجود داشته بوده‌ام.
از او پرسش ديگري مي‌كنم. نظرش را درباره رئيس جمهور كشورمان مي‌خواهم بدانم. به ويژه پس از اينكه با ايشان مصاحبه‌اي اختصاصي داشته است؟
"خاويرمورنو" پاسخ مي‌دهد: سادگي و بي‌ريايي آقاي رئيس جمهور آن هم رئيس‌جمهور كشور بزرگي مانند ايران براي من بسيار جالب توجه بود. كه البته همه‌ي رؤساي جمهور دنيا اين ويژگي آن را ندارند.
از او گلايه مي‌كنم كه چرا رؤساي جمهور كشورهاي اروپايي و سران آنها با خبرنگاران ايراني مصاحبه نمي‌كنند، اما رئيس‌جمهور فعلي ايران، حتي رؤساي جمهور پيشين كشورمان هم با خبرنگاران خارجي مصاحبه داشته‌اند.
سردبير "ال‌پائيس" مي‌گويد: من قبول دارم كه اين مشكل براي شما وجود دارد و سران كشورهاي اروپا دست به اين كار نمي‌زنند. در حال حاضر يك نشريه ايتاليايي 4 سال است كه درخواست‌ مصاحبه‌ با آقاي زاپاترو را داده اما تاكنون انجام نشده است.
ديگر همراهان از "مورنو" در باره‌ي وضعيت روزنامه‌اش مي‌پرسند و او مي‌گويد: در كل روزنامه‌ي "ال‌پائيس" 1000 نفر نيرو دارد، 550 نفر كادر اداري و فني و 450 نفر هم تحريريه. در مادريد و بارسلون روزنامه سراسري است، اما در شهرهاي ديگر مانند "والنسيا" دفاتر كوچكتري دارد. تحريريه‌ به سرويس‌هاي سياسي- فرهنگي- اقتصادي و اجتماعي همچنين بين‌الملل تقسيم شده است.هر گروه دو دبير دارد . سپس معاون و سه مدير و در نهايت سردبير قرار دارد. در كشورهاي بلژيك، انگليس، آلمان و آمريكاي لاتين روزنامه دفاتر نمايندگي دارد.
او اينگونه ادامه مي‌دهد: بنيانگذاران "ال‌پائيس" با كمك سرمايه‌گذاران، اين مؤسسه‌ي خبري مطبوعاتي را تأسيس كردند كه مستقل باشد. هدف روزنامه اين بوده است كه تحت نفوذ و تأثير هيچ حزب يا گروهي نباشد. 5 سال پس از اينكه دموكراسي در اسپانيا برقرار شد، اما هنوز پايه‌هاي دموكراسي سست بود، در سال 1981 ميلادي كودتايي از سوي برخي از افسران ارتش صورت گرفت. "ال‌پائيس" ويژه‌نامه‌اي را در آن زمان چاپ كرد و اقدام كودتاچيان را محكوم كرد.
"مورنو" در پاسخ به اين پرسش كه چه تحولي در روزنامه شما به وجود آمده‌ است، مي‌گويد: با توجه به انقلاب اينترنتي، لازم بود در روزنامه هم تحول ايجاد شود، مطبوعات غرب با بحراني مواجه هستند كه حتي برخي مجبور شدند كاركنانشان را اخراج كنند. براي تحول بايد از لحاظ ظاهري ونوع روزنامه‌نگاري تغييراتي ايجاد شود. نخستين نكته‌ي مهم، ظاهر روزنامه است كه بايد براي مخاطب جذاب باشد، مانند استفاده از قابليت تصويري و عكس. مهمتر از اين تحليل‌ها و خبرهايي است كه چاپ مي‌شود.
ساده ‌نويسي و قابل درك و فهم بودن براي خواننده نيز اهميت زيادي دارد.
21 اكتبر سال گذشته تحولات را در ال‌پائيس آغاز كرديم و همچنان ادامه دارد. هر چيزي كه مردم دوست دارند در روزنامه وجود داشته باشد، در اين زمينه اقدام كرديم و براي اين خاطر از اقشار مردم نظرخواهي كرديم و سعي كرديم آنها را در كارهايمان بگنجانيم.
وي دور روزنامه قديم و جديد را نشانمان مي‌دهد و تغييرات گرافيكي و صفحه‌بندي را متذكر مي‌شود ومي‌گويد سعي كرده‌ايم در شكل تازه‌ي روزنامه از عكس‌هاي جذاب بيشتر استفاده كنيم. مهمترين نكته در تحول يك روزنامه ارائه تحليل قوي است. در بخش ديگر تحول در روزنامه مثلاً تعداد صفحات زيادي را براي افرادي كه كار مي‌كنند اختصاص داديم، تا بتوانند كار خود را از اين راه ارائه كنند، يا توصيه‌هايي را براي افرادي كه مي‌خواهند در كاري سرمايه‌گذاري كنند، نوشتيم.
مورنو، بر تجربه‌ي كار در رشته روزنامه‌نگاري و تحصيلات مرتبط با اين رشته بسيار تأكيد دارد.
- نكته جالب اين بودكه با نفري يك بطري آب نيم‌ليتري پذيرايي شديم. حالا اگر ما بوديم با انواع و اقسام ميوه‌ها و شيريني‌ها از مهمانمان پذيرايي مي‌كرديم.نمي‌دانم شايد همان گونه ساده پذيرايي كردن بهتر است!
سردبير ال‌پائيس جمع ما را ترك مي‌كند و ما هم براي بازديد به بخش تحريريه مي‌رويم. بخش‌هاي گوناگون تحريريه را مي‌بينيم و از آن همه امكانات اقتصادي مناسب لذت مي‌بريم.
ال‌پائيس متعلق به گروه رسانه‌اي "پريسا" است . بنيانگذار اين گروه، "خسنوس ‌پولانكو"‌ است كه البته در سال 2007 ميلادي فوت كرده و اكنون پسرش رياست اين شبكه‌ي رسانه‌اي را بر عهده دارد. روزنامه ال‌پائيس حدود 450 هزار نسخه تيراژ دارد . همچنين در كنار چاپ روزنامه‌ي اصلي، چندين روزنامه‌ي اقتصادي، اجتماعي، ورزشي و حوادث چاپ مي‌شود. اين گروه رسانه‌اي همچنين چندين شبكه تلويزيوني و راديويي دارد.
گروه رسانه‌اي "پريسا" از چند بخش تشكيل شده است.
1- مطبوعات: ال پائيس- آ.‌اس"ورزشي" - سينكودياس- مگازنيس- اينترنشنال پرس.
2- راديو: كادنانر- 40 پرينسپالس- راديو بين‌المللي و راديو موسيقي گران ويا.
3- آموزشي: مؤسسات آموزشي در اسپانيا، پرتغال و آمريكاي لاتين، كتاب‌فروشي‌هاي زنجيره‌اي بزرگ در سطح منطقه‌ي اسپانيولي زبان (CRISOL)
4- گروه تلويزيوني: شبكه‌هاي تلويزيوني‌ 4- ديجيتال- سي ‌ان ان پلوس- گروه توليدي راديو و تلويزيوني Peural ، گروه رسانه‌اي "پريسا"‌ بزرگترين گروه تلويزيوني ديجيتالي در اسپانيا را دارا است.
- البته ما به همه‌ي بخش‌هاي توليدي اين گروه رفتيم و با نوع كار آنها آشنا شديم و البته حسرت هم خورديم!
- ساعت 4 و 30 دقيقه يا همان 16 و 30 دقيقه بايد به جاي ديگري برويم. برنامه‌ها بسيار فشرده است.
به دفتر خبرگزاري دولتي "افه" مي‌رويم در خيابان Espronceda 32 معاينه فني مي‌شويم! نكند شايد چيزي همراهمان باشد؟
با استقبال گرم مديركل بين‌الملل خبرگزاري "خوان‌ ماريو كالنو" به دفتر كارش مي‌رويم. اتاقش نورپردازي ملايم و زيبايي دارد اما چه فايده كه كار عكاسي و فيلمبرداري را سخت مي‌كند! آتاق گرم است و من آنقدر خودم را با كاغذ باد مي‌زنم تا آقاي مديركل مجبور مي‌شود كولر را روشن كند!
او پس از اين كه ما خودمان را معرفي مي‌كنيم، ما كه نه آقاي بهرامپور عزيز! كليپي از معرفي خبرگزاري افه برايمان پخش مي‌كند. قشنگ بود! ما هم ياد بگيريم بد نيست!
به گمانم قصد داشت تا "پز"‌خبرگزاريش را به ما بدهد. بنده‌ي خدا نمي‌داند كه ما با حداقل امكانات و حداقل نيروها، حداكثر كار مفيد را در خبرگزاري فارس انجام مي‌دهيم. اگر مي‌دانست كه خبرنگاران ما چگونه كار مي‌كنند، سر و دست مي‌شكست تا خبرنگاران ما را بقاپد! آن هم فقط گروه سياسي را!
"خوان‌ماريو" داشت سخن مي‌گفت ،‌من پريدم وسط خواندن شما!
او مي‌گويد: 3 هزار خبرنگار داريم، از مدرنترين وسايل اطلاعاتي و ارتباط جمعي سود مي‌بريم. همچنين اخبار تصويري هم توليد مي‌كنيم. پيامك هم ارسال مي‌كنيم. راديو اينترنتي هم داريم.شبكه‌ي راديويي هم داريم از مولتي‌مديا هم استفاده مي‌كنيم.
وي ادامه مي‌دهد: "افه" 70سال است كه كار مي‌كند و چهارمين آژانس خبري در غرب است، مشتريان ما بيشتر در آمريكاي لاتين و اسپانيا هستند.
خبرگزاري "افه"‌به زبان انگليسي و عربي هم خبر منتشر مي‌كند. 4 سال پيش مسير تازه‌اي را در پيش گرفتيم و آن هم استقلال كامل است و به همين خاطر اقدام به درآمدزايي كرديم.
- "ميگل‌آنخل"دبير اقتصادي افه هم وارد گفتگو مي‌شود، او مي‌گويد: اهميت بحث ويژه‌ي اقتصادي در جهان بر كسي پوشيده نيست. اطلاعات اقتصادي از اهميت ويژه‌اي در دنيا برخوردار است .اكنون ما مشتريان بسياري در زمينه‌ي اخبار و مطالب اقتصادي داريم. ما دو نوع سرويس ارسال خبر داريم. يكي براي مشتريان اسپانيايي زبان و سپس براي مشتريان بين‌المللي.
بخش اقتصادي 40 خبرنگار دارد. از ساير نيروهاي داخلي و خارجي هم استفاده مي‌كند.
"افه"، 65 درصد خبرهايش را مي‌فروشد و 35 درصد هم دولت كمك مي‌كند. در چهار سال گذشته دولت اختياراتي به ما داده تا از نظر مالي مستقل شويم.اما بايد توجه داشته باشيد كه دولت رفتار محترمانه‌ با ما داشته و هيچ فشاري روي ما نبوده و سعي داريم كه استقلالي كه دولت به ما داده از آن به طور صحيح استفاده كنيم.
"آنخل" در ادامه مي‌گويد: در 3 سال اخير اساسنامه‌اي به وجود آمده تا روزنامه‌نگاران "افه" از حقوق خود مطلع باشند. براي ما تحصيلات مرتبط و تجربه و سوابق مرتبط بسيار مهم است. افه سالانه حدود يك ميليون خبر و يك صد هزار عكس بر روي خروجي خود قرار مي‌دهد.
"افه" عضو ائتلاف خبري اروپا و عضو انجمن مطبوعات اروپا هم هست.
"خوان‌ماريو"‌مدير كل بين‌الملل افه از اقدام اين خبرگزاري در جريان اجلاس بخارست مي‌گويد؛ عكسي گرفته شد توسط عكاسان كه دور و بر بوش شلوغ بود و اطراف "زاپاترو" نخست وزير اسپانيا خلوت، ما اين عكس را منتشر كرديم، ما افكار عمومي را در نظر مي‌گيريم.
خبرگزاري افه، همچنين در جنگ عراق خبرنگار فرستاد و از آن جنگ گزارش ارسال كرد، اما هم خط و همفكر خبرگزاري‌هاي غربي مانند آمريكا و انگليس نبود و استقلال خود را بر اساس واقعيت و حقيقت حفظ كرد.
سخنانشان پايان مي‌يابد. باز هم با آب پذيرايي مي‌شويم، همين!
از قسمت‌هاي گوناگون خبرگزاري بازديد مي‌كنيم. بخش مولتي‌مديا با امكانات بسيار مناسب و البته اينترنت پرسرعت كه وقتي فيلمي را مي‌خواهي نگاه كني انگار تلويزيون است!؟ مي‌بينيم، از بخش راديويي خبرگزاري كه در داخل اسپانيا از طريق شبكه ماهواره‌اي پخش مي‌شود هم ديدن كرديم، البته اينترنتي هم هست. افه برنامه‌هاي تلويزيوني هم دارد كه از آن بخش هم بازديد كرديم.
رسانه‌ها در غرب در بخش‌هاي گوناگون فعاليت مي‌كنند و خود را محصور در يك محصول نكرده‌اند.تحريريه‌هاي گوناگون افه را هم مي‌بينيم، عكس مي‌گيريم فيلمبرداري هم مي‌كنيم.
اصلاً يادم رفت مراسم ناهار خورون را تعريف كنم. پيش از اينكه به خبرگزاري افه بياييم مي‌رويم براي خوردن ناهار.
رمضاني ما را به رستوراني مي‌برد كه "شاورما" دارد. "شاورما "نمي‌دانيد چه غذايي است؟ اي بابا همان كباب تركي است ديگر! در عراق كه بودم، همراهان عراقي به كباب تركي مي‌گفتند "شاورما" علاقه‌ي زيادي هم داشتند به اين غذا، چتر بازيشان هم خوب بود! چند جوان ايراني آنجا را راه ‌انداخته‌اند .رمضاني مي‌گويد: غذاهاش بد نيست خوبه، البته ارزونتر از مستر كبابه!
كوچه باريك است و ماشينمان به سختي پارك مي‌شود. رستوران در يكي از كوچه‌هاي محله‌هاي قديمي مادريد است،كوچك است و نقلي! اسمش بهمن است، چند نفر ديگر هم هستند كه در آنجا كار مي‌كنند و همه ايراني.10سال است كه در اسپانيا زندگي مي‌كند.كباب تركي يا همان "شاورما" را سفارش مي‌دهيم آن هم "پرسي..." اينجا هم در وديوارش عكس‌هاي مكان‌هاي تاريخي و باستاني كشور چسبيده است. ارگ بم، تخت ‌جمشيد و... غم غربت است ديگر!
كباب تركي‌اش حرف نداشت. خيلي بهتر از كباب تركي‌هاي چرب و چيلي خودمان است. گرچه همين كباب تركي 12يورو ! برايمان آب خورد. مثلاً ارزان است! دوستان مطبوعاتي باز هم نوشابه‌ي هميشگي را مي‌خورند، اما من مي‌گويم دلستر دارين؟! مي‌گويد: دلستر چيه؟
مي‌گويم: دلستر ديگه بابا! نمي‌دوني چيه؟ مگه چند سال اينجايي كه يادت رفته؟ همون ماءالشعير، حالا يادت اومد ، البته حواست باشه بدون الكلشوها!!
حالا مي‌گوييد مي‌خواهم توجيه كنم، اما به خاطر كليه‌هايم مي‌خورم. حالا هر جور مي‌خواهيد فكر كنيد.دوستان مطبوعاتي هم دست مي‌گيرند اما مي‌گويم،آن چه كه عيان است چه حاجت به بيان است. مي‌گذارم دلشان خوش باشد و كمي بخندند. غذا را مي‌خوريم و هنگام خداحافظي يكي از كاركنان رستوران را مي‌پرسم كه؛ چند ساله‌ اينجايي؟
مي‌گويد: 5 ساله، زنمم اسپانياييه. دوره دكترا مي‌گذرونه خودمم درس مي‌خونم.
باز مي‌پرسم؛ اينجا راحتي؟
مي‌گويد: اي بد نيست، ايران كه هستم هواي اينجا رو مي‌كنم، اينجا كه مي‌يام هواي ايران مي‌زنه به سرم. اما هيچ جا مثل ايران نميشه.
ازش مي‌پرسم؛ اهل كجايي؟
مي‌گويد: اول ايراني‌ام بعدش آذربايجاني.
البته اين جملات را با تعصب بيان مي‌كند.
مي‌پرسم؛ همسرت چي مي‌خونه؟
مي‌گويد؛ باستانشناسي ايراني. اون عاشق ايرانه، هي به من مي‌گه بريم ايران. اصلا ديونه‌ي ايران شده.
مي‌گويم؛ خوب بريد ايران ،‌مگه چيه؟
پاسخ مي‌دهد: آخه مادر و پدرش اينجان.اونا كه نمي‌يان، دلتنگي مي‌كنن شايد يه روز رفتيم براي زندگي توي ايران!
سوار بنز "ون" مي‌شويم يك نفر جا كم دارد.بايد در يك رديف چهار نفر بنشيند.لاغرها را كنار هم مي‌اندازيم.
بحثي كه در ماشين انجام شد را برايتان بنويسم، به گمانم بد نباشد.
در برنامه‌هاي كاري تنظيم شده كه توسط سفارتمان صورت گرفته برنامه‌اي براي بازديد از آندلس ديده نشده است و من از همان ابتدا درخواست كردم كه اين برنامه هم گنجانده شود.
گفتم؛ حيفه كه تا اينجا بيايم و اونجا نريم.اين همه راه از ايران بيايم اونوقت قصر الحمرا و آثار به جا مونده از دوران حكومت مسلمين رو نبينيم؟اصلا حتي وقت ديدار و گفتگو با اساتيد وانديشمندان اسپانيايي واسلام‌شناسا و شرق شناسا و ايران شناسا هم تنظيم نشده، فكر نمي‌كنين حيف باشه، من خودمو مي‌گم، اومدم از اينجا با خودم توشه‌اي ببرم نيومدم دست خالي برگردم، حيفم مي‌ياد اين همه هزينه شده باشه و اونوقت دست از پا درازتر برگرديم.
خانم دقت‌دوست گفت: برنامه‌اي كه ريخته شده برنامه‌ي هماهنگ شده و خوبيه، اساتيد دانشگاه هم جواب نمي‌دن تازه تعطيلات هم هست.
گفتم: من نمي‌گم برنامه‌ي خوبي نيست، اما مي‌شد خيلي بهتر از اين باشه، اساتيد دانشگاه هم از خداشون باشه، چرا جواب نمي‌دن، ايتاليا كه رفته بوديم بدون اينكه با سفارت هماهنگي كرده باشيم يا از اونا بخواهيم وقت ملاقات و گفتگو برامون بگيرن، خودمون مي‌رفتيم دانشگاه مربوطه و اونا هم مشتاقانه استقبال كردند، دانشگاه‌ رم رفتيم، دانشگاه ناپل رفتيم، دانشگاه پالرمو هم رفتيم، بدون هيچ مشكلي، تازه شما كه مي‌دونستين در زمان سفر چند روز اسپانيا تعطيليه، زمان سفر و تغيير مي‌دادين، مي‌نداختين يك هفته‌ي بعد، طوري مي‌شد؟ براي گشت‌ و گذار كه نيومديم.
دست آخر دوستان تصميم مي‌گيرند كه ارزيابي كنند براي رفتن به آندلس براي ديدن آثار به جاي مانده از دوران اسلامي.
پس از بازديد از خبرگزاري افه به هتل برمي‌گرديم.
محكي مي‌‌گويد:مي‌ريم خونه؟
مي‌گويم: مرد مؤمن نيومده صاب‌خونه شدي؟! دو بار رفتي بيرون و برگشتي اونم با هول و ولا ! صبر كن حالا.
توكلي از پشت ماشين پاسخ داد: ما ديگه‌ بچه‌ي مادريد شديم و رفت!
به هتل باز مي‌گرديم، سر وكله زدن باهمكاران مطبوعاتي اسپانيايي كه پرحرف هم باشند چه مصيبتي است. تصور كنيد چيزهايي را كه خودتان مي‌دانيد، برايتان چند باره توضيح دهند. آقاي عزيزي هم داشتند كه به ما توضيح دهد!
از مشتريان پر و پا قرص پيشنهادات توكلي هستم. زنگ زد وگفت: صفري جان ساعت 7 بعد از ظهر توي لابي هتل، مي‌ريم خيابون گردي!
گفتم : چشم دكتر جان!
لباس اسپورت مي‌پوشم، جليقه‌ي خبرنگاري هم بر تن مي‌كنم، دوربين عكاسي را برگردنم مي‌اندازم و دوربين فيلمبرداري را هم بر دوش، راهي مي‌شويم به همراه لاسجردي. ‌
من، توكلي، لاسجردي، خانم عرب،‌پياده‌روي را شروع مي‌كنيم.
آنقدر مي‌رويم تا خسته مي‌شويم . پياده روهاي شهر تميز است و زيبا، هوا هم خنك است. چه مي‌خواهيم، ديگر هيچ! به ايستگاه متروي كلمبيا مي‌رسيم.دل را به دريا مي‌زنيم و از پله‌هاي مترو پايين مي‌رويم. خوشبختانه هيچكس انگليسي بلد نيست كه متوجه شود ما هم زياد بلد نيستيم! همين گليم خود را از آب بكشيم كافي است! اما به اندازه‌ي همان گليم از آب بيرون كشيدن را هم به سختي مي‌توان در ميان مردم مادريد، نه! اسپانيا پيدا كرد. تعصب شديدي دارند به زبانشان!
يك "يورو"‌ناقابل سهم هر يك از ماست براي خريد بليت، از چند نفر مي‌پرسيم، چه جوري بليت بايد بخريم.
سر به زنگاه بالاي سر خانمي كه در حال بليت خريدن است مانند اجل معلق ظاهر مي‌شويم دوره‌اش مي‌كنيم.از شانس ما كمي انگليسي بلد است.مي‌پرسيم و او هم با خريد بليت از دستگاه راهنمايي‌مان مي‌كند.ما هم هر كدام يك سكه‌ي يك يورويي به داخل دستگاه مي‌اندازيم و مانند كسي كه قله‌اي را فتح كرده است خوشحاليم!
بليت در دست وارد ايستگاه مترو مي‌شويم، چند خط دارد. نمي‌دانيم به كدام سو برويم. مي‌گويم: پالام پولوم پيليش بياوريم؟همين كار را مي‌كنيم. متروي مادريد 15خط دارد. قديمي است.از ظاهرش معلوم است .شيك و پيك هم نيست. بسيار ساده ! چند ايستگاه مي‌گذرد، از مترو پياه مي‌شويم. اما نمي‌دانيم كجاي مادريد هستيم. از ايستگاه بيرون مي‌رويم. نوشته است؛ ايستگاه "گران‌ويا" نشان مي‌كنيم اينجا را،‌ از پله‌هاي برقي بالا مي‌رويم و در فضاي تازه قرار مي‌گيريم.پياده‌روها شلوغ است و مردم به ويژه توريست‌ها پياده‌رو را قرق كرده‌اند.هوا گرم نيست، خنك هم هست، اما بيشترشان شلواركي پوشيده‌اند و آستين حلقه‌اي، از هر دو نوع را مي‌گويم! از خط عابر پياده رد مي‌شويم آن سوي خيابان، قدم مي‌زنيم و مغازه‌ها و بوتيك‌ها را تماشا مي‌كنيم. قيمت‌ها سرسام‌آور است، مخمان سوت مي‌كشد، دود از كله‌مان در مي‌آيد!! چند خيابان را طي مي‌كنيم.
مي‌گويم؛ دكتر جان گم نشيم؟!
مي‌گويد؛ نه بابا براي چي گم بشيم نهايتش زنگ مي‌زنيم هتل يا سفارت!
اين هم حرفي است.
ديگر ناي راه‌ رفتن نمانده، ديگران هم خسته شده‌اند ،‌كمر درد و پا درد اجازه‌ي راه رفتن را نمي‌دهد.از همان راهي كه رفتيم بازمي‌گرديم به سوي ايستگاه "گران‌ويا" دوباره بليت مي‌خريم اما اين بار بلد هستيم ! فاتحانه وارد مي‌شود و در و ديوار ايستگاه را مي‌گرديم تا مسير ايستگاه "كلمبيا" را پيدا كنيم .دير وقت است چيزي هم نخورده‌ايم.باز هم يادم رفت بگويم كه چه شد. بهرامپور گرامي، مادر خرجمان را مي‌گويم. پول‌هاي خورد وخوراك را به خودمان داد البته با 50 دلار كمتر! گفت، خودتان هر چه خواستيد بخوريد روز اول كه نقره داغ شديم با آن مستر كباب! 300دلار ناقابل را به ما داد يعني به هر كدام از ما. ما هم آن را تبديل به "يورو"‌كرديم. الان پولدار هستيم! اما براي صرفه‌جويي، از شكممان شروع مي‌كنيم ، بيچاره اين شكم،‌شب‌ها شام نمي‌خوريم قراري بود كه گذاشتيم از سر اجبار.
پس تا فردا براي دنبال كردن ادامه اين سفرنامه.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:48  توسط محمد صفري  | 

 

دوي ماراتن، فقراي كنار كليسا، بازي رئال مادريد-بيلبائو و...

هر كشوري اسمش معناي خاص خود را دارد، اسپانيا را مي‌گويند كه معني‌اش "سرزمين‌ خرگوش‌هاي كوهي" است، اما همه، اسپانيا را با گاوباز‌هاي معروفش مي‌شناسند.

ماتادورها ... گاو بيچاره را مي‌اندازند در يك ميدانگاهي كه مردم همه دور تا دور نشسته‌اند، يا مرگ گاو بيچاره‌ي بي‌نوا را تماشا مي‌كنند، يا مرگ ماتادور را! آنوقت غربي‌هاي متمدن! دم از رعايت حقوق بشر در كشورهاي ديگر مي‌زنند، از قرباني كردن گوسفند در ايام محرم ايراد مي‌گيرند! واقعاً كه! بگذريم، بهتر است.
سفري مهيا شد تا به اسپانيا برويم. همان كشور"ماتادورها" هيئت مطبوعاتي ايراني شامل من، احمد توكلي از روزنامه تهران امروز، محكي از روزنامه همشهري، ‌لاسجردي از خبرگزاري مهر، خانم عرب از روزنامه جام جم و بهرامي از خبرگزاري ايسنا، بهرامپور هم از وزارت ارشاد مسئولمان بود و به همراهمان خانم دقت‌دوست هم از وزارت خارجه.
پروازمان از صبح به بعد از ظهر افتاد، با هواپيمايي قطر؛ چرا؟ براي اينكه سفارت اسپانيا در تهران لطف فرمودند ويزاي شينگن ندادند و به اجبار بايد به قطر مي‌رفتيم و از آنجا به مادريد. همين تغيير پرواز از مسير اروپا به "دوحه" زيان فراواني را وارد كرد.
با 16 هزار تومان ناقابل خودم را به فرودگاه امام خميني (ره)، رساندم.راه بسيار طولاني است.بايد فكري براي آن كرد .مثلاً رساندن خط متروي تهران به آنجا، كه به گمانم در طرحشان هست.
راننده كه متوجه شده بود خبرنگارم، سر صحبت را باز كرد و گفت: به كدوم كشور مي‌رين؟ گفتم: اسپانيا
گفت: براي تهيه خبر ورزشي؟
گفتم: نه براي كار ديگه‌اي مي‌ريم.
از هر دري سخن گفتم و او هم گوش مي‌داد. از اوضاع كشور سراغ گرفت و پرونده‌ي هسته‌اي و فشارهاي غرب، به گمانم بسياري از مسايل حل نشده در ذهنش در اين يك ساعت زمان رسيدن به فرودگاه، حل شد!
بهرامپور سرتيم گروهمان آمده بود و محكي، من نفر سوم بودم.
فراموش كردم از چگونگي خداحافظي با خانواده بگويم. آن دختر كوچكترم كه 7 سال دارد مي‌گفت: بابايي؟ فردا برمي‌گردي ديگه؟ و من به او گفتم:‌ نه بابايي، هشت تا بايد بخوابي اونوقت!
پيش از اين نيز سفر مي‌رفتم، يا آنها نبودند يا كوچكتر بودند و دوري مرا حس نمي‌كردند، همسرم هم كه به اين وضعيت عادت كرده نه جمعه داريم نه تعطيل، سفر و مأموريت‌ هم كه پيش مي‌آيد سختي اينگونه سفرهاي مرا به جان مي‌خرد.
ساعت 4 بعد از ظهر به فرودگاه مي‌رسم. بهرامپور بليط مرا مي‌دهد، ساعت پرواز 6 و 55 دقيقه‌ي بعد از ظهر است. به او مي‌گويم: مرد حسابي ساعت 4 بعد از ظهر ما رو كشوندي اينجا براي چي؟
مي‌گويد: به همه گفتم ساعت 4 بعد از ظهر فرودگاه باشن. تنها دو تاتون اومده ! اگه مي‌گفتم ساعت 6و55 دقيقه پروازه كه هيچي ديگه؟
خوب اين همه استدلالي بود براي خودش!
يواش يواش سروكله‌ي ديگر افراد گروه پيدا مي‌شود، به گمانم نفر سوم توكلي بود و پس از آن هم لاسجردي، خانم عرب و دست آخر هم بهرامي؛ بهرامي را داشته باشيد تا بعد. خانم دقت‌دوست هم دير آمد. يادم مي‌آيد در سالن فرودگاه همه محو تماشاي فوتبال بودند. روز شنبه 7/2/87 بود، بازي چلسي و منچستر را پخش مي‌كرد.من هم براي اين كه سرم گرم شود بازي را نگاه كردم.
فرودگاه امام خميني (ره) را تا به حال نديده بودم، چون از آنجا سفري نرفته بودم، حالا حالاها كار دارد تا يك فرودگاه پررونق شود، اما امكاناتش مناسب است، كمي نياز به برنامه‌ريزي براي انجام سفرهاي ترانزيت پروازهاي خارجي دارد.هنوز پروازهايش با آن وسعت و باندهاي پرواز بسيار كم است.
زمان پروازمان نزديك مي‌شود. ساك‌ها را تحويل مي‌دهيم، كارت پرواز را مي‌گيريم و وارد قسمت پرواز مي‌شويم، هواپيماي مدرن "ارباس A300 "‌متعلق به شركت هواپيمايي قطر مسير تهران- دوحه را در يك ساعت و 30 دقيقه مي‌رود.
دو ساعت و نيم با كشورمان فاصله‌ي زماني دارد، دوحه الان شب است. از پله‌كان هواپيما كه پياده مي‌شويم هواي گرم شرجي به صورتم مي‌خورد، همراه با بوي نفت. فرودگاه دوحه از آن تونل‌هايي كه به در هواپيما وصل مي‌شود ندارد. اما فرودگاه ما دارد، دلشان بسوزد؟! با اتوبوس مي‌رويم.
فرودگاه شلوغ است و پر رفت و آمد. بيشتر پروازهاي ترانزيت به سوي شرق آسيا از دوحه و امارات انجام مي‌شود و رونق اقتصادي را براي آنها به ارمغان آورده است.
فرودگاه و سالن‌هاي آن شيك است و مدرن. ما بايد 5 ساعت را در قسمت ترانزيت فرودگاه بمانيم. چاره‌اي نيست. ساعت الان در دوحه 8 و 30 شب است. زمان چقدر هنگام انتظار دير مي‌گذرد. اما سرانجام زمان سوار شدن به هواپيما فرا مي‌رسد.الان وارد روز يكشنبه شده‌ايم. ساعت يك بامداد است كه هواپيماي دورپرواز "ارباس A330 "‌هيكل گنده‌اش را از باند فرودگاه به سوي مادريد بلند مي‌كند. صندلي‌هايش كوچك است و تنگ، نمي‌دانم شايد هم من قدم بلند است، زانوهايم به صندلي جلويي مي‌خورد. "بوئينگ" اينگونه نيست.
چيزي حدود 8 ساعت پرواز را با چرت زدن، فيلم نگاه كردن و كمي هم گپ زدن سپري مي‌كنيم، به ياد سفر كوبا افتادم. مسافتي بس طولاني تر از مادريد! چشمانمان صاف شد تا رسيديم به هاوانا.
ساعت تقريباً 8 صبح به وقت اسپانيا هواپيما به زمين نشست. يك بار ديگر هم پا بر اين فرودگاه گذاشته‌ بودم، فرودگاه "باراخاس" مادريد، هنگامي بود كه مي‌خواستم به هاوانا بروم براي ساخت فيلم مستندي از انقلاب كوبا.
دوستان سفارتي آمدند به اسقبال، آقاي كارشناس نفر دوم سفارت جمهوري اسلامي ايران در مادريد به همراه آقاي خيرمند مسئول مطبوعاتي سفارت و راننده‌اي به همراه.
آقاي سفير در مادريد نبود. به گمانم به تهران آمده بود به همراه چند تن ديگر از سفراي اروپايي ايران.حتماً در باره مسايل هسته‌اي ايران و گرفتاري‌هاي اقتصادي و اين طور چيزها! جالب است سيد داود صالحي همان سفيري است كه سال 80 در سفري كه به كوبا داشتم سفير ايران در هاوانا بود.
هواي مادريد خنك است، بر خلاف آنچه كه انتظار مي‌رفت. بهتر؛ به اتفاق هم ساك‌ها را برمي‌داريم وبه سوي ماشين‌ها مي‌رويم.نفر دوم سفارت با خودروي خودش مي‌رود وما هم با خودروي "وني"‌كه آمده است مي‌رويم. هتل "مادريد فاكس" از اسمش برمي‌آيد كه هتل خوبي باشد. فرودگاه تا شهر فاصله دارد اما نه به اندازه تهران تا فرودگاه امام. پنجره‌ي "ون " پذيرايمان مي‌شود تا شهر را بنگريم .خلوت است.
مي‌گويم: هميشه خلوته؟
راننده كه اينك نامش را مي‌دانم، مي‌گويد: امروز، روزه تعطيله، براي همين خلوته.
مي‌گويم: مادريد اصلاً ترافيك داره؟
رمضاني، راننده را مي‌گويم؛ مي‌گويد: ترافيك كه نه، اما بعضي وقتا شلوغ مي‌شه.
ما هر جا مي‌رويم آنجا را با شهر خودمان مقايسه مي‌كنيم! شهر خلوت است و تميز، هم از نظر ظاهري، هم از نظر هوا.
كمي از مادريد برايتان بگويم. در مركز اسپانيا و درناحيه‌ي فلات "مسه‌تا" است. زمستان‌ها و تابستان‌هاي نسبتاً معتدلي دارد. تاريخ مادريد به سال 939 ميلادي باز مي‌گردد، آن زمان شهر كوچكي بود كه به دست مسيحيان فتح شد و سپس در سال 1561 ميلادي توسط فيليپ دوم به پايتختي انتخاب شد. همانطور كه گفتم مادريد داراي تابستان‌ها و زمستان‌هاي معتدل است. حد متوسط دما در تابستان 24 درجه و در زمستان 8 درجه است.
مادريد جاهاي ديدني فراواني دارد. شهر قديمي است و ساختمان‌هاي مدرن و سر به فلك كشيده، كمتر به چشم مي خورد در جاهاي ديگر باز هم از مادريد خواهم نوشت.
به هتل مي‌رسيم. "مادريد فاكس" در كنار بزرگراه "m30" قرار دارد. هتلي است چهار ستاره ،پياده مي‌شويم ساك‌ها را به درون هتل مي‌بريم. در گوشه‌اي مي‌نشينيم تا كمي خستگي در كنيم .پرواز خسته‌ كننده است آن هم 7، 8 ساعت! ساعت 9 صبح است. اتاق‌هايي را كه رزرو كرده‌اند دوستان سفارتي، خالي نيست. ساعت 12 زمان تحويل اتاق‌هاست. خيرمند مسئول مطبوعاتي سفارت مي‌گويد: مي‌خواين بريم سفارت استراحتي كنين و چايي بخورين تا ساعت 12.
اما نه! سه ساعت از دستمان مي‌رود.
مي‌گوييم: نه! بهتره بريم شهر چرخي بزنيم، خيابونا هم كه خلوته. به توافق مي‌رسيم ساك‌ها را مي‌گذاريم و راهي مي‌شويم. دوربين‌ها را هم برمي‌داريم.از هر جا كه رد مي‌شويم مي‌پرسم و رمضاني هم مي‌گويد.
خيابان‌ها خلوت و پاك است هوا هم تميز.به ميداني مي‌رسيم رمضاني مي‌گويد: اينجا ميدان "سول" است.
ميدان قشنگي است. بيشتر مراسم و آيين‌هاي جشن مادريد را در اين ميدان برگزار مي‌كنند. ميدان "سول" يا "پوئرتادل‌سول" "دروازه خورشيد" معنا مي‌دهد. اين ميدان قلب شهر مادريد است چون مردمي‌ترين بخش شهر و يك مركز خريد عمومي است. وجه تسميه‌ي آن بدان سبب است كه 500 سال پيش از اين، دروازه شهر ديگري در اين جا قرار داشت كه تصوير خورشيد روي آن نقش بسته بود.
ساختمان‌ها، رستوران‌ها، فروشگاه‌ها و كافه‌هاي اطراف ميدان در قرن 19 ساخته شده‌اند.
از جمله مهمترين دليل شهرت ميدان "سول"‌ در نظر گرفته شدن آن به عنوان مركز شبكه راه‌هاي ملي اسپانيا است. وجود يك پلاك مخصوص نصب شده در سنگفرش پياده‌روي ميدان در كنار ساختمان قديمي اداره پست شهر، نشانگر مبناي فرضي مسافت راه‌هاي ملي كشور است .ساده‌تر بگويم، فاصله‌ي بين مادريد و هر بخش ديگر از اسپانيا، از اينجا اندازه‌گيري مي‌شود. جشن سال نوي ميلادي هم با صداي زنگ اين ميدان برپا مي‌شود، چند عكس مي‌گيريم از اين ميدان و كمي هم فيلمبرداري مي‌كنيم و زود مي‌رويم.
از چند خيابان مي‌گذريم و به ميداني ديگر مي رسيم. ميدان "سيبلس" از رمضاني مي‌پرسم و او مي‌گويد: مجسمه‌اي رو كه وسط ميدون مي‌بينيد الهه‌اي است كه سوار بر كالسكه‌اي توسط شيرها كشيده مي شه.در دور ميدان سيبلس، برخي از مهمترين ساختمان‌هاي شهر رو مي‌بينين كه اونو به نمادي برجسته و افتخارآميز براي مردم اسپانيا تبديل كرده، طرفداراي تيم فوتبال رئال مادريد معمولاً پيروزي تيم محبوب خودشونو توي همين ميدون جشن مي‌گيرن.
ميدان سيبلس اثر باشكوهي است كه به دستور پادشاه "كارلوس سوم" براي نشان دادن زيبايي شهر ساخته شد، همانطور كه رمضاني گفت، نماد سيبلس،‌مجسمه‌ سفيدرنگ الهه‌اي است سوار كالسكه‌اي كه شيرها آن را مي‌كشند، اين طرح توسط هنرمندي به نام "ونتورا رودريگز" ريخته شد و آن را "روبرتوميچل" و "فرانسيسكو لوتيرز"‌اجرا كردند.
از اين ميدان زيبا هم عكس مي‌گيريم و فيلمبرداري مي‌كنيم به راهمان ادامه مي‌دهيم وبه خياباني مي‌رسيم كه كليساي جامع شهر در آن است.سوي ديگر خيابان را بسته‌اند و پليس هم مراقب است، دوندگاني هم از خيابان در حال گذر هستند.
پياده مي‌شويم و به سوي آن ها مي‌‌رويم، جمعيت زيادي از مردم شهر در اين ماراتن شركت كرده‌اند، در گوشه‌ي خيابان بطري‌هاي آب كوچك به سوي دوندگان پرتاب مي‌شود تا آنها خود را از تشنگي سيراب كنند و كمي هم بر سر و صورت خود بريزند.
در گوشه‌اي از خيابان جواني را مي بينم كه بر روي صندلي چرخدار نشسته است و دوندگان را نگاه مي‌كند، نمي‌دانم حسرت مي‌خورد از اينكه نمي‌تواند با آنها همراه باشد يا نه؟ عكسي از او مي‌گيرم.
كليساي جامع "آلمودنا" جلب توجه مي‌كند اين كليساي جامع مادريد است كه البته 100سال بيشتر قدمت ندارد. جالب اين است كه اسم كليسا به اين خاطر آلمودنا است كه در محل خانه‌اي ساخته شده است كه مسلمانان هنگام حضور در اسپانيا و مادريد به آن خانه "آلمودنا" مي‌گفتند.
در گوشه‌اي از حياط كليسا چند فقير نشسته‌اند و دست نياز به سوي رهگذران دراز مي‌كند، اما ما هنوز نتوانسته‌ايم "يورو" تهيه كنيم.
پول ايراني هم كه به دردشان نمي‌خورد، به درون كليسا مي‌رويم.روز يكشنبه است و آيين ويژه آن روز برپا است.
يكي از كاركنان كليسا به سوي ما و ديگر توريست‌هايي كه عكس مي‌گرفتند و فيلمبرداري مي‌كردند مي‌آيد و با عصبانيت مي‌گويد كه عكس نگيريم. ما هم نمي‌گيريم.دعوا كه نداريم! بر محمد و آل محمد صلوات مي‌فرستيم و از كليسا خارج مي‌شويم.به ياد آن شعر معروف افتادم كه مي‌گويد، همه جا خانه‌ي عشق است چه مسجد چه كنشت.
روبروي كليسا قصر زيبايي قرار دارد مي‌پرسم،‌رمضاني مي‌گويد:قصر پادشاهه كه توريستا مي‌تونن از بخش‌هايي از اون بازديد كنن.
به صف بازديدكنندگان ملحق مي‌شويم ، آن هم به اصرار توكلي، از همه جلوتر بود، اما ديدم بازگشت. گفتم چي شد پس؟ گفت: بابا بليت مي‌خواد اون هم 10يورو!
بازمي‌گرديم و از همين نماي بيروني كاخ كه زيبا هم هست عكس مي‌گيريم.
در گوشه‌اي از محوطه‌ي كليسا ديوار چوبي زده‌اند، به رمضاني مي‌گويم: ديوارا براي چيه؟
مي‌گويد: اونطرف ديوار آثار تازه‌اي از دوران حكومت مسلمونا پيدا شده، داران كاراي باستان شناسي ميكنن، هنوز تموم نشده.
ساعت هنوز 12 نشده است باز هم راهي مي‌شويم، بلوار كاستيانا جاي ديگري است كه به ديدنش مي‌رويم اين بلوار خيابان پهن و درازي است كه در واقع ستون فقرات شهر به حساب مي‌آيد.
رمضاني مي‌گويد: خيلي از خيابوناي شهر از اين بلوار جدا مي‌شن يا با اونا نقطه تقاطع دارن.
به راهمان ادامه مي‌دهيم در راه به ساختماني برمي‌خوريم كه در پياده‌روهاي آن دست‌فروش‌ها لباس‌هاي ورزشي و اينجور چيزها را پهن كرده‌اند و مي‌فروشند، صفي طولاني هم ديده مي‌شود. اين بار نپرسيده رمضاني مي‌گويد: اينجا استاديوم "سانتياگوبرنابئو" است. باشگاه اختصاصي رئال مادريد ،‌امروز هم بازي دارن با "اتلتيكوبيلبائو".
بچه‌ها خيلي مشتاق بودند كه امشب اين بازي را ببينند، اما صف آنقدر طولاني بودكه به گمانم نمي‌شد، هر چه بود گذشتيم. در اين خيابان همچنين مراكزي چون ايستگاه قطار "آتوچا" ، "باغ سلطنتي بوتانيك" ميدان سيبلس و... قرار دارد.
ساعت نزديك 12 است و ما به سوي هتل راهي مي‌شويم، اتاق‌ها را تحويل مي‌گيريم .برنامه‌ريزي كاري را خيرمند به ما مي‌دهد، به اتاق مي‌رويم، من و لاسجردي هم اتاقي هستيم. اتاق خوبي است بايد هم باشد شبي 140يورو! دوشي مي‌گيريم و كمي هم استراحت، بايد براي خوردن ناهار به يك رستوران ايراني برويم. "مستر كباب" رستوراني است كوچك در محله‌ي قديمي شهر، سبك و سياقش ايراني است.عكسي از تخت جمشيد بر ديوارش است در گوشه‌اي قليان ديده مي‌شود واز اين جورچيزها. مي‌نشينيم و منو را مي‌آورد اسمش مصطفي است، 30 سال است كه به اسپانيا آمده .رستوراني را راه‌اندازي كرده و غذاهاي ايراني را عرضه مي‌كند همان مستر كبابش را سفارش مي‌دهيم به همراه ماست و نوشابه كمي هم كشك بادمجان . مستر كباب كمي جوجه دارد، گوشت، فلفل و پياز در سيخ بد نبود، اما قيمتش بالا بود. نفري 25 يورو به گمانم برايمان آب خورد! بهرامپور حساب مي‌كند سر تيم گروه است و مادر خرج.
مي‌خواهم با مستر كباب گفتگويي كنم، دوربين را روشن مي‌كنم اما راضي نمي‌شود مي‌گويد: بذارين زندگي‌مونو كنيم.
اصرار نمي‌كنم .ساعت 3 ناهارمان را مي‌خوريم و به هتل بازمي‌گرديم فردا برنامه فشرده‌اي داريم كمي استراحت مي‌كنيم وسايلمان را باز مي‌كنيم تا آماده باشند.
بچه‌ها مي‌گويند بعد از ظهر خودمان برويم گشتي در شهر بزنيم، تا با حال و هواي شهر آشنا شويم.
ساعت 6 بعد از ظهر در لابي هتل قرار مي‌گذاريم. من ،توكلي، محكي، بهرامپور لاسجردي وبهرامي ،جايي را نمي‌شناسيم. تنها مي‌دانيم كه بايد از روي پل روگذر بزرگراه m30 بگذريم و به آن سو برويم.
همين طور كه مي‌رويم به ميداني مي‌رسيم كه دو ساختمان با طراحي جالب روبروي هم نمايان مي‌شود. دو ساختمان در كنار ميدان به صورت كج ساخته شده است، نماي جالبي دارد. قطعاً مهندسي آن و ساختش هم مشكل است. ميدان بزرگي هم كه ديده مي‌شود همان ميدان "سول" است. نمي‌دانم چه شد دوستان اسم آن را گذاشتند ميدان قصر! هر بار هم كه مي‌خواستيم بيرون برويم اول به ميدان قصر مي‌رفتيم، سپس مسيرمان را مشخص مي‌كرديم.
مردم به آرامي به سوي ورزشگاه "سانتياگوبرنابئو" سرازير مي‌شوند، در دسته‌هاي چند نفري، لباس‌هاي رئال مادريد را به تن كرده بودند و برخي هم پرچم اسپانيا و برخي هم پرچم تيم فوتبال رئال را در دست داشتند.
بدون هيچ مشكلي ما هم راهي شديم به سوي استاديوم. جمعيت زيادي دور و اطراف ورزشگاه از درهاي گوناگون آن به درون مي‌رفتند، بليت را از پيش تهيه كرده بودند، برخي هم كه كارت اعتباري داشتند با آن كارت وارد مي‌شدند. به نظر مي‌رسيد كه خريد اينترنتي كرده بودند.
سعي كرديم بليت تهيه كنيم، اما موفق نشديم جالب اين جا بود كه بازار سياه فروش بليت هم داشت.
چند نفري در كنار استاديوم بودند و برگه‌هايي را به مردم مي‌دادند كه بر روي آن نوشته بود، با اين شماره تماس بگيريد بليت برايتان فرستاده مي‌شود؟!
دست از پا درازتر به هتل بازمي‌گرديم راه زيادي را پياده رفتيم، كمي خوراكي با خودمان از تهران آورده‌ايم مي‌خوريم. كمي مي‌نويسم همين وقايعي را كه تا اينجا خوانديد. فردا روز ديگري است .10 و30 صبح قرار ملاقات داريم با معاون كل روابط بين‌الملل وزارت مشاور ارتباطات اسپانيا.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:19  توسط محمد صفري  | 

دوستان عزیز و همکاران خوبم یک هفته ای را از شما دورم سفری در راه است. دیار ماتادورها اسپانیا در هر حال از شما خدا حافظی میکنم. امیدوارم که در این مدت کوتاه کارها را همچون سابق به خوبی انجام دهید.

توقع سوغاتی نداشته باشید که ... خودتان بهتر میدانید!!!!!!!!!!!

تا بعد به امید دیدار...

یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط محمد صفري  |