تبليغاتX
آري اينچنين بود برادر ...
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان.......هزار باده ناخورده در رگ تاك است

بهار آمد در صدد آن بودم چيزي بنويسم، نوشتنم نمي‌آمد، هر بار كه اينگونه مي‌شود كلافه مي‌شوم، اما يكهو نوشتنمان آمد، شايد خوشتان بيايد شايد هم نه؛ اما وقتي اين نوشتن آمد اينگونه بود.

 

دنيا چه خوشبخت است كه هرگز به از دست رفته‌ي خويش حسرت نمي‌خورد، زيرا هر چه را از دست بدهد دوباره به دست خواهد آورد.

دنيا در فصل بهار فصل طراوت و صفا را مي‌آغازاد و پس از سه ماه پا به جواني مي‌نهد و در پائيز برگريزان رنگارنگ تعديل مي‌كند و رو به افسردگي مي‌نهد تا در سه ماه پس، كفن برف بپوشد.

عمر جواني و نشاط دنيا گرچه كوتاه است، اما دنيا غمي ندارد زيرا تا چشم بر بگذاريد دوباره عمر گذشته را از سر مي‌گيرد.

اي كاش ما هم مي‌توانستيم دنيا باشيم، چه خوب بود دنيا مي‌بوديم و همه ساله جلوه‌ي جواني را از سر مي‌گرفتيم.

بوستان همه ساله سبز مي‌شود و گل سرخ در هر بهار سر از گريبان خاك بيرون مي‌آورد و اين ما هستيم كه بايد عمر داشته باشيم و از سبزه و صفا گل و بهار لذت ببيرم، چرا دنيا شاد باشد و ما در ماتم فرو رفته باشيم و يخ زده در غم خود بخزيم.

دنيا در جرياني كه به سوي كمال دارد ما راهم مي‌خواند ولي گوش‌هاي ما به اين ندا آشنا نيست.

ما خودمان نمي خواهيم شاد باشيم، نمي‌خواهيم بخنديم، نمي‌خواهيم خرسند و خوش دل باشيم، اين است كه هميشه از غافله طبيعت بازمانده‌ايم.

شادي‌ها رابايد تقسيم كرد، چگونه مي‌توان شاد بود هنگامي كه در سرماي زمستان اسفند دمدماي نوروز كودكي را در كوچه خيابانهاي شهر مي‌بيني كه لا به لاي ماشين‌هاي لوكس وول مي‌خورد، اما شيشه‌اي پايين نمي‌آيد!

اما باز هم مي‌توان شاد بود. خريد شب عيد را با آنها تقسيم كنيم؛ همين.

يا علي

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:48  توسط محمد صفري  |