|
|
|
بعضيها چقدر قشنگ ميگويند دربارهي حسين، چقدر زيبا وصفش ميكنند، انگار هر بار كه آن نوشته را ميخواني برايت تازگي دارد، گيرايي دارد، مينشيند بر دلت... |
|
«حسين بيشتر از آب، تشنه ی لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند.» یعنی عاشق شدن |

دلم گرفت. گفتم روزگار رو نگاه كن! بچه كه بودم عاشق قصههاي حميد عاملي بودم. ظهر جمعه كه ميشد زود ميرفتم سراغ راديو، روشنش ميكردم تا داستانهاي شيرين و شنيدني حميد عاملي رو با صداي گرمش گوش كنم. چه لذتي داشت. دوران كودكي رو با داستان هاي مرحوم عاملي به بزرگسالي رسوندم و رسونديم! الان بزرگ شدم و از اون دوران خاطرات شيريني به ياد دارم. اگر باز هم داستانهاي داستانگوي دوران كودكيام پخش بشه دوباره سراغ راديو ميرم و به ياد اون روزها به داستانهاي حميد عزيز گوش ميدم. اما حيف! نه پدرم هست كه كنارم بشينه و با هم به قصههاي حميد عاملي گوش كنيم، نه خودش! حيف شد رفت. يادش به خير زمستونا داستاناش مزه بيشتري داشت، راديورو كنار بخاري ميزاشتم برف كه ميباريد از پنجره به بيرون نگاه ميكردم يواش يواش برف سفيد همه جا رو ميپوشوند، گرماي اتاق با صداي گرم حميد عاملي كيف ميداد مادرمم يه چايي داغ ميريخت براي من و پدرم با هم چايي ميخورديم و به قصه گوش ميكرديم. شايد آرزوي كوچيكي باشه كه بگم كاشكي اون روزها دوباره تكرار ميشد!
ميشه تكرار بشه اما بدون حميد عاملي راديو ميتونه به ياد اون روزا قصههاي پير قصه گوي بچههاي ايران رو پخش كنه به ياد اون روزا حتماً شما هم دوست داريد كه دوباره خاطرههاتون تكرار بشه. اميدوارم كه راديو اين كاررو بكنه. خدا رحمتش كنه.
يا علي...