تبليغاتX
آري اينچنين بود برادر ...
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان.......هزار باده ناخورده در رگ تاك است

 

بعضي‌ها چقدر قشنگ مي‌گويند درباره‌ي حسين، چقدر زيبا وصفش مي‌كنند، انگار هر بار كه آن نوشته را مي‌خواني برايت تازگي دارد، گيرايي دارد، مي‌نشيند بر دلت...

«حسين بيشتر از آب، تشنه ی‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند.»
نه اين كه نبايد براي مظلوميت حسين و اهل بيتش گريست؛
نه اين كه نبايد براي لب‌هاي تشنه‌ي علي اصغر گريه نكرد؛
يا اين كه كودكان اهل بیت حسين كه زير شلاق اشقيا خرد مي‌شدند و هيچكس نبود تا آنها را در پناه خود گيرد،از ياد برد؟
يا اين كه مگر مي‌شود آن روز را از ياد برد كه عباس چگونه خود را به نهر علقمه رساند و مشك‌هاي عشق را پر كرد از آب، اما جرعه‌اي ننوشيد از آن؛ چرا كه زنان و كودكان تشنه‌اند، زنان خيمه‌گاه ديگر نمي‌دانند با كودكان تشنه چه كنند.
لبيك يعني اين...
مگر مي‌شود آن همه قساوت را فراموش كرد، اصلاً مگر تاكنون فراموش شده است؟! مي‌توان علي اصغر را از ياد برد؟ آن هنگام كه حسين علي اصغرش را بر روي دست به سوي سپاه يزيد برد و جرعه آبي خواست براي كودك شش ماهه‌اش، با تير سه شعبه پذيرايي‌اش كردند و مي‌دانست كه اينگونه مي‌شود.
اما حسين بيشتر از آب، تشنه‌ي لبيك بود...
لبيك يعني هنگامي كه حسين يارانش را دور خود جمع مي‌كند در سياهي شب؛ به آن جماعت مي‌گويد كه قرار است چه شود.
آنها كه مي‌مانند لبيك گفته‌اند؛ بدا به حال آنها كه رفتند.
لبيك يعني تا آخر ماندن؛
لبيك يا حسين يعني جان را فداي حسين كردن؛
لبيك يا حسين يعني بي‌قرار شدن؛

یعنی عاشق شدن
يعني بدرقه كردن به سوي رهايي و پرواز و آنگاه كه پيكر را براي مادر مي‌آورند بگويد؛ مرا پيش فاطمه زهرا(س) رو سفيد كردي؛ با ابا عبدالله محشور شوی 
حسين فرزند مكتبي است كه هنر خوب شهيد شدن را خوب آموخته بود و شهادت جنگ نيست، رسالت است، پيام است.
و آن جمله زيبا كه گفته است «حسين بيشتر از آب، تشنه‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند» از مرحوم دکتر علی شریعتی است. یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 13:12  توسط محمد صفري  | 

صبح كه سر كار اومدم خبر درگذشت حميد عاملي پدر قصه‌گويي ايران رو شنيدم عليرغم ميلم مجبور شدم خبر فوت حميد عاملي عزيز رو منتشر كنم.

دلم گرفت. گفتم روزگار رو نگاه كن! بچه كه بودم عاشق قصه‌هاي حميد عاملي بودم. ظهر جمعه كه مي‌شد زود مي‌رفتم سراغ راديو، روشنش مي‌كردم تا داستان‌هاي شيرين و شنيدني حميد عاملي رو با صداي گرمش گوش كنم. چه لذتي داشت. دوران كودكي رو با داستان هاي مرحوم عاملي به بزرگسالي رسوندم و رسونديم! الان بزرگ شدم و از اون دوران خاطرات شيريني به ياد دارم. اگر باز هم داستانهاي داستانگوي دوران كودكي‌ام پخش بشه دوباره سراغ راديو ميرم و به ياد اون روزها به داستانهاي حميد عزيز گوش ميدم. اما حيف! نه پدرم هست كه كنارم بشينه و با هم به قصه‌هاي حميد عاملي گوش كنيم، نه خودش! حيف شد رفت. يادش به خير زمستونا داستاناش مزه بيشتري داشت، راديورو كنار بخاري ميزاشتم برف كه مي‌باريد از پنجره به بيرون نگاه مي‌كردم يواش يواش برف سفيد همه جا رو مي‌پوشوند، گرماي اتاق با صداي گرم حميد عاملي كيف مي‌داد مادرمم يه چايي داغ ميريخت براي من و پدرم با هم چايي مي‌خورديم و به قصه گوش مي‌كرديم. شايد آرزوي كوچيكي باشه كه بگم كاشكي اون روزها دوباره تكرار مي‌شد!

ميشه تكرار بشه اما بدون حميد عاملي راديو مي‌تونه به ياد اون روزا قصه‌هاي پير قصه گوي بچه‌هاي ايران رو پخش كنه به ياد اون روزا حتماً شما هم دوست داريد كه دوباره خاطره‌هاتون تكرار بشه. اميدوارم كه راديو اين كاررو بكنه. خدا رحمتش كنه.

يا علي...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:28  توسط محمد صفري  |