تبليغاتX
آري اينچنين بود برادر ...
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان.......هزار باده ناخورده در رگ تاك است

باران وقتي مي‌آيد،‌همه جا را مي‌شويد، پاك مي‌كند، زلال مي‌كند، صفا مي‌دهد جان را و روح را، شهر را هم مي‌شويد، گردوغبار را از سر و صورت درو ديوار مي‌زدايد و آنگاه آفتاب از پس ابرها سرك مي‌كشد تا ببيند آيا همه پاك شده‌اند؟! آيا جان و دل مردم زلال شده است؟! آيا غبار از در و ديوار شهر رخت بربسته است؟

آنگاه خورشيد زلال نورش را، گرماي وجودش را بر شهر و ديار مي‌تاباند تا پس از آن شستشوي ناب جان و تن، گرماي درخشنده‌ي خود را مي‌تاباند تا جاني تازه بخشد زمينيان را.

... و حديث عشق و عاشقي است داستان باران و آفتاب! و اين سوگند ميان باران و خورشيد باز هم ادامه مي‌يابد و هر بار زيباتر از پيش، باران مي‌بارد و آفتاب مي‌تابد تا پياله را از مي ناب عشق پر كند و اگر زير باران عشق باشي پاك مي‌شوي، زلال مي‌شوي، جلا مي‌يابي و آنگاه آفتاب،‌نورانيت مي‌كند، روشنايي‌ات مي‌بخشد، مهيا مي‌شوي براي عشق بازي، تا باران ديگر بتواني تاب بياوري! تا درانتظار آن باران و آفتاب آرزوي زلال داشته باشي، رنگين كمان را بخواهي، قطرات شميم باران را طلب كني، شبنم روي برگ گل محمدي را به نظاره بنشيني و آنگاه خيس آب  نور زلال و گرماي خورشيد را بر صورتت آرزو كني.

شايد باشند كساني كه خوششان نيايد از باران، شايد نخواهند خود را زير باران يله كنند،‌شايد چندششان شود؟! اما حيف! يك آرزوي قشنگ را، يك كيف قریب را از دست داده‌اند!

باران و خورشيد از جنس هم‌اند، مانند عاشق و معشوق،بايد عاشق باشي تابداني،بايد معشوق باشي تا بفهمي،‌اما نه؟! اصلاً بايد همه عاشق باشند، معشوق يعني چه؟! مگر نه اين است كه معشوق هم عاشق مي‌شود؟! پس بايد عاشقِ،‌عاشق شد!

عشق به سرچشمه‌ي عشاق، سالار عاشقان، مهدي، مولا و آقا و سرور، او هم عاشق است، عاشق مردماني كه خود رازير باران رها مي‌كنند، نمي‌ترسند، از باران لذت مي‌برند، كيف مي‌كنند،‌صفا مي‌كنند و آنگاه خورشيد را به آوردگاه عشق بازي مي‌طلبند. تا نرد عشق بازي كنند!

بايد ياد بگيريم عشق بازي را،  بايد طلب كنيم، اگر نخواهيم كه نمي‌شود، اگر مي‌خواهيم يتيمي نباشد، اگر مي‌خواهيم گرسنه‌اي شب را سحر نكند، اگر مي‌خواهيم آدمي، آدميت را بفهمد، اگر مي‌خواهيم عدالت علوي را، بايد بخواهيم كه بيايد، واهمه دارد، خوف هم دارد، اما براي كساني كه نمي‌خواهند!

پس اي عاشقان! بياييد عاشقانه بخواهيم كه عاشق بيايد! همراه با تغزل باران بيايد، امشب ستاره‌اي مي‌درخشد و زاده مي‌شود، همه به او سلام كنيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:17  توسط محمد صفري  |