|
|
|
برخي معتقدند سياستهاي كاخ سفيد و كشورهاي عضو شوراي امنيت سازمان ملل متحد در جهتي است كه خود به خود كشورها را به سوي دستيابي به سلاح هستهاي در راستاي دفاع از تهديدات منطقهاي و فرامنطقهاي رهنمون ميسازد. |
|
پس از انجام آزمايش هستهاي كره شمالي،روسيه و چين ضمن محكوم كردن اين اقدام،با برخورد جدي شوراي امنيت سازمان ملل عليه كره شمالي موافقت كردند،اما شرط گذاشتهاند كه در قطعنامه شوراي امنيت توسل به نيروي نظامي عليه كره شمالي پيش بيني نشود. |
خسته و كوفته،يخ زده و خيس راهي آسايشگاه ميشويم.عين يك لشگر شكست خورده!ناي راه رفتن ندارم.تلو تلو خوران از پلهها بالا ميروم و مثل يك جنازه خودم را روي تخت رها ميكنم.
فردا پنجشنبه است،وقت رفتن به مرخصي.صبح زود با صداي خوش قرآن از خواب بيدار ميشوم به همراه ديگر همرزمان،پنجشنبهها و جمعهها كلاس آموزشي نداريم،اما بايد آسايشگاه را تميز و مرتب كنيم.
اول لباسهايم را شستم،پوتينهايم را واكس زدم و تختم را مرتب كرد يعني «آنكارد» بقيه بچهها هم همينطور.بعد از ناهار و نماز ظهر بود كه فرمانده گروهان سرو كلهاش پيدا شد.
صدايش ميكرديم سجاد.اما فاميلي فرمانده فدايي بود.
وارد آسايشگاه كه شد گفت:بچه هاي عزيز!امروز پس از اين كه آسايشگاه رو ترو تميزو مرتب كردين ميتونين به خونههاتون برين،البته گفته باشم كه نبايد هيچ ايرادي پيدا كنم وگر نه از مرخصي خبري نيست.
دوباره شروع ميكنيم به تميز كردن آسايشگاه،كف آسايشگاه را ميشوييم،توالت و حمام را هم همينطور،دوباره تختها را آنكارد ميكنيم تا ديگر بهانه اي براي فرمانده باقي نماند.پس از اين كه كارمان تمام ميشود در محوطه جمع ميشويم،فرمانده گروهان هم ميآيد،نگاهي به قيافههاي خسته و كوفته ما مياندازد و ميگويد:تموم شد؟!خوب خسته نباشيد،حالا بريد بالا برگههاي مرخصي روي تختهاس،دستتون درد نكنه خيلي خوب تميز شده بود.
سرانجام زمان رفتن به خانه فرا ميرسد.همگي خوشحاليم از اين كه پس از چند روز دوري از خانواده،به آغوش آن بازخواهيم گشت هر چند كوتاه.
در آسايشگاه را كه باز ميكنيم،ميخكوب ميشويم.با صحنهاي روبرو شديم كه تصورش را هم نميكرديم!پشت سر ما فرمانده وارد ميشود.
فرمانده فرياد كشيد:اين چه وضعيه؟اينجوري مرتب ميكنيد؟!از حالا تا يك ساعت ديگه فرصت داريد تا آسايشگاه رو مرتب كنيد وگر نه مرخصي بي مرخصي.
گيج مانده بودم كه چرا آسايشگاه به اين صورت در آمده بود.همه تختها روي زمين ولو شده بودند و پتوها روي پنكههاي سقفي آسايشگاه به بچهها دهن كجي مي كردند.كمدهه هر يك به سويي پرتاب شده بود،انگار وارد باز سيد اسمال شده باشيد!چارهاي نبود جز مرتب كردن دوباره آسايشگاه.دست به كار ميشويم.
-اي بابا مرخصي با اعمال شاغه نديده بوديم.
-شب شد بابا ما هنوز اينجاييم.
-اصلاً به كي بگيم مرخصي نميخوايم.
غرغرهاي بچهها بود كه گفتم.البته ادامه داشت.
فرمانده گروهان سر رسيد و گفت:اين دفه خوب مرتب كرديد.خوب حالا بريد پايين منتظر باشيد تا من بيام.حالا زياد هم ناراحت نشيد گفتم باهاتون شوخي كرده باشم.اين كارا براتون ميشه خاطره،يه خاطره شيرين.عمري هم باقي بلشه ميتونيد براي بچههاتون تعريف كنيد.
از پلهها پايين ميآييم و منتظر ميشويم.فرمانده بچه
ها را از پنجره صدا ميزند.ما بالا ميرويم و او پايين ميآيد.
ميپرسم:ان شاالله كه ديگه خبري نيست؟با خيال راحت ميتونيم بريم؟
جواب داد:آره بابا ميتونيد بريد برگههاي مرخصي تونو از روي تختهاتون برداريد.
در آسايشگاه بسته بود،دو دل بوديم باز كنيم يا نه؟!سرانجام دل را به دريا ميزنم و در را باز ميكنم،از آسايشگاه چيزي معلوم نبود.دود همه جا را فرا گرفته بود.جايي را نميشد ديد.گاز اشك آور بود كه چشم را ميسوزاند.در آسايشگاه را بستم.آش تازهاي بود كه فرمانده برايمان پخته بود.اما هر طور شده بايد ميرفتيم و برگههاي مرخصي را از روي تختها بر ميداشتيم.چند نفر داوطلب شديم تا اين كار را انجام دهيم.من هم جزو داوطلبها هستم.
هنگامي كه ميخواستيم برويم،فرمانده گروهان گفت:فردا جمعه بعد از ظهر ساعت 4 بايد پادگان باشيد.
ديگه خيلي دلم تنگ شده بود.ير از پا نميشناختم.چشم را گفتم و با بقيه راهي در خروجي شديم.
گروهان از خواب بيدار ميشود.هوا سرد است.وضو ميگيريم و به نمازخانه ميرويم.سوز سرما دستانمان را ميآزارد و صورتمان را نوازش ميكند.كسي حق ندارد لباس گرم بر تن داشته باشد!همه گروهانها در نمازخانه جمع شدهاند،نماز صبح را به جماعت ميخوانيم.هنوز مزه صبح زود بيدار شدن و نماز صبح را اول وقت خواندن زير زبانم است.
راهي ميدان صبحگاه ميشويم تا مراسم را برگزار كنيم،آيههايي از قرآن كريم تلاوت ميشود.همه در تاريكي صبحگاهي به صف ايستادهايم،از كسي صدايي بلند نميشود.سرود جمهوري اسلامي ايران نيز نواخته ميشود و سپس اهتزاز پرچم.
با فرمان فرمانده صبحگاه گروهانها از هم جدا ميشويم و هر كدام به سوي محلي ميرويم براي دويدن و ورزش.تا ساعت 10 دقيقه مانده به 8 صبح ميدويم و ورزش ميكنيم.حالا شما توجه داشته باشيد كه راس ساعت 8 بايد سر كلاس باشيم!
لقمه نان و پنيري ميخورم و خيلي زود خودم را به همراه ديگر بچههاي گروهان بر سر كلاس ميرسانم.
راستي گفته بودم اسم گروهان ما گروهان شهيد دستغيب دسته 13 بود؟خوب حالا كه گفتم!
نخستين جلسه كلاس،ويژهي درس تاكتيك نظامي است.مسئول آموزش وارد ميشود، البته ژ 3 به دست!
مربي تاكتيك همين كه وارد شد سلام نداده فرياد كشيد:بشمور 3 همه بيرون به صف شيد!
در ادامه اين پذيرايي هم، گاز اشك آور بود كه توي كلاس انداخته ميشد و صداي گلولههاي مشقي بود كه گوشنوازي ميكرد!با هزار زور و زحمت از در كلاس بيرون رفتم و تازه به پلهها رسيده بودم كه چشمتان روز بد نبيند!چندتا از بچههاي گروهان روي پلهها ولو شده بودند.پشت سرم و نگاه كردم ديدم مربي تاكتيك عينهو مير غذب داشت ميآمد.خلاصه از سر و كول بچههاي ولو شده روي زمين گذشتيم و رفتيم در محوطه صف كشيديم.بقيه بچهها هم خودشان را به ما رساندند.
مربي تاكتيك پس از اين كه همه جمع شدند گفت:خيلي معطل كرديد،دفعه ديگه زودتر بايد بيايد پايين،مگه ماست خورديد؟حالا بدو رو به سمت ميدون موانع.
بچههاي گروهان خودشان را به ميدان موانع رساندند.برف همه جا را سفيد پوش كرده بود.سرما اذيت ميكرد.همه در اين فكر بوديم كه چه بلايي سرمان خواهد آمد؟!
ناگهان مربي تاكتيك فرياد كشيد:بشمور 3 همه پوتيناشونو در بيارن پيرهنا هم همينطور؛يالا!
از اين متعجب بودم كه مربي تاكتيك خودش از همه جلوتر پوتين و پيراهنش را در آورد!چ
بعدش ادامه داد:شما كه به اينجا اومديد بايد همه سختيها رو تحمل كنيد،ميدونم سرده،ميدونم كه يه مقداري سختي داره،اما به هر حال بايد اين آموزشهارو ببينيد.حالا همگي با هم توي اين برفا سينه خيز ميريم.
بچههاي گروهان همگي خودشان را روي برف انداختند تا سينه خيز بروند.پس از طي مسافتي كه از سينه خيز رفتنمان ميگذشت ديگر حسي در دستها و پاهايمان نداشتيم.پاها ورم كرده بود و دستها هم گز گز ميكرد.ياد كودي خودم افتادم كه هنگامه برف بازي آنقدر سرگرم بازي بوديم كه سرما را احساس نميكرديم،اما وقتي بازي به پايان ميرسيد تازه درد و سوزش دستها شروع ميشد و پشت بند آن هم گريههاي كودكانه و از همه لذت بخشتر، گرم كردن آن دستهاي يخ زده از سوي مادر بود كه (ها)ميكرد!
افكارم را صداي مربي تاكتيك به هم ميريزد؛بر پا،به رديف شش به خط شيد،بعد توي برفا غلت بزنيد خودمم با شما اين كارو ميكنم؛ماشاالله بچهها!
خون تن بچههاي گروهان 13 گردان شهيد دستغيب برف را سرخ پوش كرد،تا ظهر همان روز به اين كار ادامه ميدهيم تا اين كه وقت نماز ظهر ميرسد.به آسايشگاه بر ميگرديم لباسهايمان را عوض ميكنيم و نماز ميخوانيم،چلو مرغ در انتظارمان است،اما ميدانيم كه پس از آن بايد تاوان آن را پس بدهيم.
اولين كلاس درس بعد از ظهر آموزش اسلحه است،با چند نوع اسلحه وارد كلاس ميشود و نيامده گاز اشك آور را نثارمان ميكند،سوزش چشمها و سرفههاي طولاني امانمان را ميبرد،بشمور 3 در محوطه به صف ميشويم.
مربي آموزش اسلحه در ادامه ميگويد:امروز مرغ نوش جان كرديد،پس پا مرغي رو به راحتي ميتونيد بريد!از همينجا تا ميدون صبحگاه پا مرغي بريد؛ماشاالله زودتر!
ناي پامرغي رفتن نداريم، رمقي باقي نمانده، به ميدان صبحگاه ميرسيم،مربي اسلحه كمي استراحت ميدهد،آموزش اسلحه شناسي را با ژ 3 آغاز مي كند،ديگر غروب فرا رسيده است سوز سرما آزارمان ميدهد،به سوي آسايشگاه ميرويم نماز ميخوانيم و كمي استراحت ميكنيم.از فرط خستگي ناي شام خوردن ندارم،قيد شام را ميزنم.
پادگان امام حسين (ع) در انتهاي منطقه تهران پارس قرار دارد.در ميان كوههاي سر به فلك كشيده لشكرك.
چندين آسايشگاه بزرگ با محوطهاي وسيع با برجهاي ديده باني بلند.سالن غذاخوري،نمازخانه،استخر سر پوشيده،ميدان صبحگاه كه هر روز صبح بايد برنامه صبگاه را در سرماي زمستان برگزار ميكرديم،ميدان موانع كه البته از ما پذيرايي خوبي ميكرد و بخشهاي مختلف ديگر.
پادگان امام حسين(ع) حال و هواي خاصي داشت،طوري كه از همان روز اول دلبستگي عجيبي به آنجا پيدا كردم.
پس از يكي دو روز به گردانها و گروهانهاي مختلف تقسيم شديم،گردان شهيد دستغيب گروهان 13،هر گروهان 72 نفر داشت،گروهاني كه من در آن جاي گرفتم در طبقه سوم آسايشگاه جا گرفت.همراه با تختهاي دو طبقه با كمدهاي فلزي،آسايشگاه وضع مرتب و مناسبي نداشت،به همراه بچهها دست به كار شديم و آسايشگاه را تميز و مرتب كرديم.طبقه اول تخت را برگزيدم چون ميترسيدم شبها از طبقه دوم سرنگون شوم!
صبح امروز به همه يك سري وسايل شخصي مثل مسواك،حوله،صابون،لباس نظامي،يك جفت پوتين و خرت و پرتهاي ديگر دادند.از امروز بايد لباس نظامي بپوشيم و خودمان را آماده كنيم براي فراگيري آموزشهاي مربيان مختلف و البته خشم شبانهها و رزم شبانهها و ... كه همگي در ليست پذيرايي وجود داشت!
ناهار مرغ بود در سالن غذا خوري همه از چند و چون آموزش حرف ميزدند،تعدادي از بچهها ميترسيدند و تعدادي ديگرهم خوب احساس غرور و بزرگ شدن داشتند!
سر ميز شام فرمانده گروهان كه به ميگفتيم برادر «سجاد» گفت:برادرها توجه داشته باشن امشب كه مرغ نوش جان ميكنيد فكر عواقب اين مرغ خوردن هم باشيد.گفته باشم كه امشب در خدمتتاون هستيم،بهتره هوشيار بخوابيد.
ساعت 9 شب خاموشي برقرار ميشد،شب اولي بود كه با حالت نظامي بوديم،خوب، تجربه هم كه نداشتيم.
فقط يكهو متوجه شدم كه ديگر نميتوان نفس كشيد!صداي گلولههاي مشقي هم فضاي آسايشگاه را پر كرده بود،همه جا تاريك بود و تنها آتشي كه از لوله ژ 3 فرمانده گروهان بيرون ميآمد ما را بيشتر به وحشت ميانداخت.بچهها نميدانستند كه چه بكنند!همه وحشت زده بوديم،فرمانده مدام فرياد ميكشيد:همه بشمور 3 توي محوطه به صف شيد،بدوييد ببينم،اين چه وضعشه؟يالا سريعتر.
وقتي كه رفتيم پايين كه البته از ترس نميدانم چطوري اين همه پله را رفتيم،تازه متوجه شدم نه جوراب به پا دارم نه پوتين،سرما اين مسئله را براي من روشن كرد!خيلي از بچههاي ديگرهم با همين وضعيت به صف شده بودند.
همه ساكت بودند.ناگهان سكوت شب با فرياد فرمانده گروهان شكسته شد؛بشين پاشو-بشين پاشو...
فكر ميكنم 100 تا بشين پاشو انجام داديم!ديگه نا نداشتيم،تازه تاوان مرغي را كه خورده بوديم را هم بايد پرداخت ميكرديم،پا مرغي تاوان چلو مرغ بود!پاي برهنه در سرما و برف پادگان پا مرغي رفتن چه لذتي دارد!
همه گروهانها را در ميدان صبحگاه جمع ميكنند،صدايي از كسي در نميآيد،يك پيراهن نازك و شلوار،سرما را بدرقه جان ميكند!
مسئول آموزش تاكتيك پادگان،تپانچهاي را از غلافش در ميآورد و شليك ميكند.منوري به آسمان ميرود و ناگهان بشكههاي فوگاز در اطرافمان منفجر ميشود،شعلههاي آتش بشكهها كمي ما را گرم ميكند،همزمان با انفجار تيربارها و «آر پي جي»ها نيز به كار ميافتند.همه بچهها «كپ» ميكنند روي زمين،وحشت كردهاند.
ميثم فرمانده تاكتيك فرياد ميكشد:بلند شيد،دراز نكشيد،به طرف آسايشگاهها بدويد،عدهاي از بچهها دل و جرئت پيدا ميكنند و به سوي آسايشگاههاي خود فرار ميكنند.
يك ساعت از نيمه شب گذشته و همه در تختهايمان خوابيدهايم.اما اين بار آماده.هنگام اذان صبح صوت خوش قرآن هوشيارمان ميكند براي نماز صبح.
مدتي بود حال و هواي جبهه رفتن به سرم زده بود.از زماني كه جنگ شروع شد،لحظه شماري ميكردم تا نوبت به من هم برسد.مستاصل و درمانده حسرت ميخوردم كه از قافله عقب نمانم.
يك روز در مسجد نشسته بوديم و در مورد جنگ و جبهه صحبت ميكرديم.جمع،جمع بچههاي بسيجي بود.يكي دو تا از بچه ها براي رفتن به جبهه دست به كار شده بودند.
يكي از بچهها گفت:تو چرا دست به كار نميشي؟
گفتم:راستش دلم ميخواد اما سنم قد نميده!
مگه چند سالته؟
جواب دادم:رفتم توي 14 سال،با اين سن و سال كه اجازه نميدن،ميدن؟
مشتي حواله شانهام كرد و گفت:اما خيلي گنده موندهاي،هيچ خبر داري؟
همهي بچهها رفتن تو فكر!دنبال راه حل ميگشتن،ناگهان فكري به خاطر رضا رسيد.
گفت:پيداش كردم!اما خرج داره همينطوري كه نميشه!
بهش گفتم:جون من راست ميگي؟يه شيريني طلبت؛حالا بگو ببينم چيه؟
جواب داد:كاري نداره كه،تاريخ تولدت و يك سال بيشتر كن!ميدوني چه جوري؟اول يك فتوكپي از روي شناسنامه ميگيري تاريخ تولدت رو با تيغ پاك ميكني بعد تاريخ تولد جديدت رو مينويسي،از روش دوباره فتوكپي ميگيري،همين.
گفتم:برو بابا دلت خوشه!اگه اصل شناسنامه رو خواستن چي؟پاك آبروم ميره.نه باب نميشه.
يكي ديگه از بچهها گفت:نه بابا اصل شناسنامه رو نميخوان،هيكلت هم كه درشته شك نميكنن.سنگ مفت گنجشك مفت،حالا اين كار رو ميكنيم تا ببينيم چي ميشه.
دور از از چشم پدر و مادرم بدون اين كه به آنها بگويم دست به اين كار زدم.فقط به برادر بزرگترم گفتم.مداركي را كه لازم بود تهيه كردم.فتوكپي شناسنامه،عكس و رضايت نامه.رضايت نامه را از بردارم گرفتم.به همراه يكي ديگر از دوستان به پذيرش پايگاه بسيج محله رفتيم.به ما گفتند هفتهي آينده روز شنبه ساعت 4 بعد از ظهر براي انجام مصاحبه آماده باشيم.چند روزي كه به مصاحبه مانده بود براي من خيلي عذاب آور بود.ترس از اين كه نكند در مصاحبه قبول نشوم يا اين كه اگر اصل شناسنامه را خواستند چيكار كنم؟
زمان مصاحبه رسيد،و در ناباوري مجوز رفتن به جبهه صادر شد،اما ابتدا بايد به آموزشي ميرفتيم.
دنباله ان شا الله فردا...

هفته دفاع مقدس شروع شد؛هر چه فكر كردم كه در اين باره چه مطلبي بنويسم ذهنم و عقل ياري كرد اما...
بگذريم. به هر حال خاطراتي از دوران آموزشي در پادگان امام حسين نوشته بودم كه همينطور مانده بود گفتم چه بهتر كه اين خاطرات را در وبلاگ بگذارم.
بخوانید:
همين كه وارد شدم وحشت برم داشت!يك چيزهايي پيش از اين در بارهاش شنيده بودم.توي اتاق يك ميز به همراه دو تا صندلي قرار داشت،همين!روي يكي از صندليها نشستم. صندلي جيري جيري كرد و بعد ساكت شد،در هم به تبعيت از صندلي مراه با صداي جير و جير باز شد و انتظار هم به پايان رسيد.
كسي كه وارد شد،يك پوشه زير بغل داشت،سلام داد،جواب دادم.پشت ميز رنگ و رو رفته،روي تنها صندلي نشست،درسترو به روي من!كمي ترسيده بودم،فكر ميكردم در اتاق بازجويي هستم.تنها مثل فيلمها اتاق كمي تاريك نبود،تا چراغي را توي صورتم بيندازد.
سئوال و جواب شروع شد.
-خوب اخوي چند سالته؟
راستش برادر تازه 15 سالم تموم شده.
نماز كه ميخوني؟!
-بعله اخوي!يه دولا راستي ميشيم اگره خدا قبول كنه!
كمي از ترس و اضطرابم ريخت.فكر ميكردم مصاحبه كننده خيلي خشك تر از اينها باشد.
-دامه داد:وضع درس و مشقات چطوره؟
گفتم خوبه بد نيست،10 دوازدهي ميارم!
-بي مقدمه گفت:چند تا غسل د اريم؟
گفتم:دو تا؛غسل ارتماسي و ترتيبي.
-واجبات نماز رو ميدوني:
نيت،تكبيرت الاحرام،قيام،قرائت،ركوع و سجده،درسته؟
-پرسيد:حلبي رو ميشناسي؟
اين سئوال رو كه كرد،يكه خوردم!با خودم گفتم:خدايا اين حلبي چي هست كي هست؟جانداره؟بي جانه؟چيه آخه؟اصلاً منظورش كدوم حلبيه،آهن حلبيه؟پيت حلبيه؟حلب روغنه؟همينطور داشتم سبك و سنگين ميكردم كه ناگهان صداي مسئول پذيرش من و به خودم آورد،گفت:چيه نميدوني؟-كمي من و مون كردم و گفتم:والله راستش نميدونم چي بگم!
-يه نگاهي به من انداهت و گفت:عيبي نداره،حالا بگو اصلاً براي چي ميخواي بري جبهه؟
گفتم:اخوي ديگه از اين سئوالهاي سخت سخت نداشيم كه!خوب جبهه ميرن براي چي؟ اونجا كه نقل و نبات پخش نميكنن كه؟! اما راسشت وقتي بچههاي هم سن و سال خودم رو توي تلويزيون ميبينم اولش حسوديم ميشه بعدش هم خجالت ميكشم.با خودم مي گم كاشكي منهم جاي اونا بودم. اخه وژدان آدم ناراحت ميشه اخوي!
دنباله خاطرات براي فردا ان شا الله