تبليغاتX
آري اينچنين بود برادر ...
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان.......هزار باده ناخورده در رگ تاك است

یا لطیف

*گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران

 "... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش ميکنم.عشق هدف حيات و محرك زندگي من است.  زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. 
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است. 
براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."زندگى حماسه‏ آفرين و پرفراز و نشيب دکتر مصطفى چمران از مقاطعى بسيار گوناگون و حساس شكل گرفته است، شرايط خاص هر مقطع كاملاً قابل دقت است، زمانى در دوران مبارزات ملى‏ شدن صنعت نفت و پس از آن در دوران اختناق بعد از كودتاى 38 مرداد، ساليانى چند در آمريكا، سپس در مصر و بعد از آن دوران حماسه ‏ساز لبنان، در كنار مرزهاى اسرائيل و پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران در وطن و ميهن اسلامى خود در مسئوليت‏ها و مأموريت‏هاى مختلف، عمر پرجوش و تحرك و انسان ‏ساز خود را سپرى ساخت. اين مقاطع با هم بسيار متفاوتند، ولى آن چه كه همه اين ادوار را به هم ارتباط مى‏بخشد، خط فكرى او، اعتقاد خالصانه و شيدايى او براى تكامل روح انسانى و اوج ‏گرفتن از اين دنياى خاكى و وصول به معشوق و لقاى حق بوده است. او لحظه‏ اى آرام نداشته است، خود را وقف خدمت به خلق و جهاد در راه خدا نموده و از هيچ كس و هيچ چيز جز خداى تعالى انتظار و ترس و باكى نداشت. سراپا عشق بود، محبت بود، شور بود، تلاش خالصانه بود، مبارزه بود، خودسازى بود، انسان‏ سازى بود، سازمان‏دهى بود، درد و غم و رنج بود، تنهايى و پرواز بود، فرياد بود و بالأخره شهادت بود.

*فرازی از سالهای زندگی چمران
م
صطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد - عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستان‏هاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ ‏التحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن‏ كه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونه‏اى از يك نوجوان و جوانى پاك، پرتلاش، عميق و براى همه دوست ‏داشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى آمريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق ‏ليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگ ‏ترين و مهم‏ ترين دانشگاه ‏هاى معروف آمريكا« بركلى»، در كاليفرنيا و با همراهى برجسته‏ ترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالى‏ترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژه هاى بزرگى، در زمان خود بود.باز هم در كنار اين مسير تحسين ‏برانگيز و كم ‏نظير، پايه ‏گذار و سازمان ‏دهنده مبارزات ضد استعمارى و ضد رژيم طاغوتى شاه و پایه گذار فعاليت‏هاى گسترده اسلامى در آمريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع آمريكا بر او تنگ مى‏نمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگ‏هاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبر وقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين به ‏ويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دکتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بى‏پناه لبنان حضور داشت. در لبنان پایه ‏گذارى سازمان‏هاى چريكى مسلّح را بر عهده گرفت كه هم‏زمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيده‏ ترين، زبده‏ ترين و شجاع ‏ترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آن‏ها امروز نيز در لبنان براساس همين اعتقادات و روحيه شهادت ‏طلبى، حماسه ‏ها مى‏ آفرينند.پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 93 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آن‏ كه در استمرار برنامه‏هاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امام (ره) از پايه‏ گذاران سپاه بود و سپس در فرو نشاندن توطئه ‏هاى خطرناك و جدايى‏ طلبانه دشمن در كردستان با آن ‏كه معاون نخست ‏وزير بود، لباس رزم بر تن كرد و سلاح بر دوش گرفت و با سازمان‏ دهى و به‏ كارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثى ‏سازى توطئه‏ هاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسه ‏ساز آن و فرمان تاريخى امام خمينى (ره) را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود.
با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان «ستاد جنگ‏هاى نامنظم» بر عهده گرفت و كتابى قطور از رشادت‏ها، شهادت‏ها، حماسه ‏ها و مقاومت‏ ها را قلم زد. بالاخره در حالى ‏كه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مى ‏بخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مى‏لرزاند.
در ظهر هنگام روز 31 خردادماه 1360، در روستايى به ‏نام «دهلاويه» در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و به ‏سوى معبودش شتافت تا عند ربهم يرزقون شود.

یادش گرامی باد و راهش پایدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:1  توسط محمد صفري  | 

در اخبار آمده بود كه به زودي يك زن 72 ساله انگليسي به خاطر ارسال بسته‌هاي حاوي مواد مشكوك براي بلر محاكمه مي‌شود.
[صحنه بازپرسي، يك خانم پير مقابل ميزي كه پشت آن يك افسر عالي‌رتبه اسكاتلنديارد نشسته است، قرار دارد.
روي ميز، بسته‌هاي باز شده متعددي قرار دارد، فضا تاريك و تنها منبع نور، يك چراغ مطالعه است].
بازپرس: نام؟
پيرزن: مارپل، خانم مارپل.
بازپرس: آيا شما اين بسته‌ها رو براي آقاي بلر فرستاده‌ايد؟
پيرزن: بله
بازپرس: آيا شما مي‌خواستيد آقاي بلر را بكشيد؟
پيرزن: واي... چه حرفا... من عاشق اين پسره هستم، چطور مي‌تونستم اون رو بكشم؟
بازپرس: اصلا داخل اينها چيه؟ پس چرا بسته‌هاي مشكوك براي ايشون ارسال مي‌كرديد؟
پيرزن: داخل هر كدوم يه چيزه كه با ديگري فرق مي‌كنه. مي‌دونيد بسته‌هاي پستي هم مثل مردهاي جوون هستند كه تا... .
بازپرس: مثلا داخل اين بسته چيه؟
پيرزن: اين عصاره گل‌گاوزبونه... آخه ديدم تازگي‌ها خيلي عصبيه، گفتم يه كم آرومش كنم. مي‌دونيد آخه وقتي عصباني مي‌شه، قيافه‌ش مثل بوش ميشه و ديگه تودل‌برو كه نيست بمونه، مشمئزكننده هم ميشه!
بازپرس: اون بسته توش چيه؟
پيرزن: اون برگ سنا و صبرزده و دواي آدم‌هاي يبسه. ديدم بعد از ماجراهاي اخير، خيلي تو خود و يبس شده، گفتم، دوا براش بفرستم.
بازپرس: كدوم ماجراهاي اخير؟
پيرزن: همين ايراك، ايران، چيه اسمشون؟
بازپرس [با هيجان]: پس اعتراف مي‌كنيد كه اين بسته‌ها رو به تحريك ايراني‌ها فرستاديد؟
پيرزن: چي مي‌گي پسر جون... من حتي نمي‌دونستم ايران چيه تا اين‌كه ننه مارگريتا گفت، يه جائيه نزديك هند. تازه كي مي‌تونه يه پيرزن هفتاد ساله رو تحريك كنه كه ايران‌ها بكنن؟! شوهر قبليم هميشه مي‌گفت...
بازپرس: اين چيزهاي خاكستري كه توي اون بسته هستند، چيه؟
پيرزن: اونا يه دواي گياهي هستند، واسه كم‌حافظگي... آخه مي‌دونيد، نيست كه من عاشق توني هستم، مي‌شينم و تمام سخنراني‌هاشو نگاه مي‌كنم و به همين خاطر، ديدم اين اواخر ضد و نقيض زياد مي‌گه و حدس زدم كه حافظه‌شو داره از دست مي‌ده؛ مثلا در مورد همين ايران، يه روز مي‌گه خوبن، يه روز مي‌گه بدن، يا يه روز مي‌گه خوب كرديم كه حمله كرديم و يه روز ديگه... .
بازپرس: آيا به غير از ايراني‌ها، كس ديگه‌اي هم شما رو تشويق به فرستادن بسته‌ها مي‌كرد؟
پيرزن: من كه تا به حال ايراني نديدم... ولي آقاي بنتام يك شب به من پيشنهاد داد كه مخلوط گل بابونه و برگ نعناع و دانه زيره رو براي آقاي بلر بفرستم.
بازپرس: اينها ديگه چي‌اند؟
پيرزن: اين عصاره ضدگاستريت و باد معده است. آخه آقاي بنتام مي‌‌گفت: به تازگي توني خيلي از روي بخار معده حرف مي‌زنه و احتمالا نفخ كرده. مي‌دونيد آقاپسر... شوهر قبلي‌ام هم گاستريت داشت، خيلي افتضاح بود.
بازپرس: يكي بياد اينو ببره... .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 15:28  توسط محمد صفري  | 

فرا رسيدن سالگرد شهادت دكتر علي شريعتي بهانه‌اي شد تا كتاب ارزشمند ايشان «آري اينچنين بود برادر» را بخوانم.آن هم براي چندمين بار.

شايسته ديدم بخشهايي از اين نوشته‌ها را برايتان بازنويسي كنم.شايد يادي كرده باشيم از اين بزرگوار.

البته پس از اين مطلب نوشته زيبايي از گويش شهيد بزرگوار دكتر مصطفي چمران در رثاي دكتر علي شريعتي خواهم آورد كه خالي از لطف نيست.سالگرد شهادت اين دو عزيز همزمان است، باشد تا ياد آنها هميشه گرامي باشد و پايدار.

 

يادداشتهايي كرده بودم تا امشب از آنچه كه در اين چند شب گفته‌ام،نتيجه گيري كنم.اما سخنان برادر عزيزم پرويز خرسند كه اگر نگويم تنها كسي است،ولي مطمئنا مي‌توانم بگويم قوي‌ترين نويسنده‌اي است كه نثر امروز را در خدمت ايمان ديروز ما قرار داده است.آنچه را كه مي‌خواستم بگويم و احساسي را كه داشتم و جهت تفكري را كه تعيين كرده بودم،به كلي تغيير داد و به فكر افتادم كه خاطره‌اي را كه به خود ايشان گفته بودم،به شما نيز بگويم.

...تا اين كه در تابستان امسال،در سفر به افريقا كه بيشترين شوقم ديدن اهرام سه گانه‌ي مصر بود،آن همه پندارها ناگهان در درونم فرو ريخت.هم از راه به زيارت آثار شگفت،اهرانيكي از عجايب هفتگانه‌ي جهان شتافتم و خوشحال كه چنان موفقيتي به دست آورده‌ام.در پي راهنما و گوش سپره به توضيحاتش،در شكل ساختمان اهرام و تاريخش و شگفتي‌ها و زيبايي‌ها و اسرارش.

بردگان 800 ميليون تخته سنگ بزرگ را از «اسوان»همانجايي كه سد معروف اسوان را ساخته اند به قاهره آورده‌اند و 9 هرم ساخته اند كه شش تا كوچك و سه تاي ديگر بزرگ كه شهره جهانند.

... از راهنما پرسيدم آنها چيست؟گفت:چيزي نيست مشتي سنگ است.گفتم اينها نيز سنگ‌هاي انباشته بر هم است و چيزي نيست،مي‌خواهم بدانم كه آنها چيست؟گفت:آنها دخمه‌هايي هستند كه چند كيلومتر در دل زمين حفر شده‌اند.پرسيدم چرا؟گفت:30 هزار برده 30 سال سنگهايي چنان عظيم را از فاصله هزار كيلومتري به دوش مي‌كشيدند.گروه گروه در زير اين بار سنگين جان مي‌سپردند و هر روز خبر مرگ صدها نفر ارا به فرعون مي‌دادند.

...گفتم مي‌خواه به ديدن آن هزاران برده‌ي لهيده‌ي خاك شده بروم.گفت:آنجا ديدني نيست سنگهايي به هم ريخته است و دخمه‌هايي گور هزاران برده كه به دستور فرعون در نزديكي گور او در خاكشان چيده‌اند...

گفتم ديگر رهايم كن كه به همراهي تو نيازي نيست،من خودم مي‌روم و رفتم در كنار دخمه‌ها نشستم و ديدم چه رابطه‌ي خويشاوندي نزديكي است ميان من و خفتگان اين دخمه‌ها،هر دو از يك نژاديم.

...به آن عظمت و هنر و تمدن كينه دارم،كه همه‌ي آثارعظيمي كه در طول تاريخ ،تمدنها را ساخته‌اند،بر استخوان‌هاي اسلاف من ساخته شده است.ديوار چين را پدران برده من بالا بردند و هر كه نتوانست سنگيني سنگهاي عظيم را تاب بياورد و در هم شكست،در جرز ديوار گذاشته شد.

...به اقامتگاهم بازگشتم و به برادري از گروه بيشمار بردگان نامه‌اي نوشتم و انچه را كه در عرض پنج هزار سال بر ما رفته بود را برايش شرح دادم.

...نشستم و برايش نوشتم كه:برادر!تو رفتي و ما همچنان در كار ساختن تمدن‌هاي بزرگ،فتح‌هاي نمايان و افتخارات عظيم بوديم.

...روزنه اميد به نجات گشوده شده بود.خدايان براي نجات ما از ذلت و بردگي،پيامبران منجي خويش را بسيج كرده بودند تا ايمان و پرستش را جانشين ستمگري و بردگي كنند.

اما برادر!اين مبعوثين خدايان،از خانه‌ي بعثتشان فرود مي‌آمدند و بي هيچ اعتنايي به ما و بي هيچ نام و يادي از ما،راهي كاخ و قصري مي‌شدند.

...اما برادر!ناگهان خبر يافتيم كه مردي از كوه فرود آمده است و در كنار معبدي فرياد زده است كه:من از جانب خدا آمده‌ام.

و من باز بر خود لرزيدم كه باز فريبي تازه براي ستمي تازه!

...به او ايمان آوردم چرا كه همه برادرانم را گرد او ديدم.بلال برده‌ي برده زاده از پدر و مادري بيگانه از حبشه،سلمان آواره‌اي به بردگي گرفته شده از ايران،ابوذر فقير درمانده گمنامي از صحرا،سالم غلام زن حذيفه اين بيگانه ارزان قيمت،برده سياه پوست،اكنون پيشواي همه ياران او شده است.باور كردم و ايمان آوردم چرا كه كاخش چند اتاق گلي بود كه خود در گل و خاك كشيدن شركت كرده بود و بارگاه و تختش تكه چوبي بود انباشته از برگهاي خرما!

... و اكنون برادر!ما در برابر اين نظامهاي حاكم،كوزه‌هاي خالي زيبايي شده‌ايم كه هر چه مي‌سازند،مي‌بلعيم.

...ما اكنون به ظاهر براي كسي بيگاري نمي‌كنيم.آزاد شده‌ايم،بردگي بر افتاده است،اما به بردگي بدتر از سرنوشت تو محكوم شده‌ايم.انديشه‌ي ما را برده كرده‌اند،دلمان را به بند كشيده‌اند و ارداه‌مان را تسليم كرده‌ايم و ما را به عبوديتي آزادگونه پرورانده‌اند و با قدرت علم،جامعه شناسي،فرهنگ،هنر،آزادي‌هاي جنسي،آزادي مصرف و عشق به برخورداري و فرد پرستي،از درون و از دل ما،ايمان به هدف،مسئوليت انساني و اعتقاد به مكتب او را پاك برده‌اند.

...آري اينچنين بود برادر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 13:45  توسط محمد صفري  | 

بعد از ظهر دیروز چه خبر بود توی خبرگزاری.سرویس سیاسی از همه شلوغتر.کار تعطیل و دسته جمعی پشت مونیتوری که به تلویزیون وصل بود جمع شدیم برای تماشا یکی از بچه های سرویس هم تخمه خرید تخمه که تموم شد چیپس و پفک و نوشابه پشت بندش رسید.

فوتبال دوستان خبرگزاري

گفتم مگه اومدید سینما یا رفتید پیک نیک؟!خلاصه که داستانی بود بازی فوتبال ایران و پرتغال!روبروی سرویس ما سرویس ورزشی قرار داره اونها این همه که بچه های سیاسی هیجان داشتن به نظر می رسید آرومتر بودن یا شاید هم تودارتر.نمیدونم.اما سیاسی که خیلی شلوغ بود.

یکی از بچه ها گفت:امروز قراره حماسه ملبورن تکرار بشه!وجه تشابهش رو هم به شنبه بودن هر دو بازی ربط داد!

گل اول و که خوردیم یکی دیگه از بچه ها که خیلی هم شر و شور داره فریاد زد:دست استکبار از آستین پرتغال اومده بیرون!مرگ بر پرتغال.مرگ بر عامل استکبار!

بچه های سرویس های دیگه هاج و واج مونده بودن!که ای بابا سرویس سیاسی چه خبره!به قول فردوسی پور چه می کنه این سرویس سیاسی؟! ورزشی مونده سیاسی کاسه داغتر از آش شده!

راست می گن آدمی که همش توی خبرهای سیاسی باشه همه چیز رو سیاسی می بینه!

فوتبالی که ما از مونیتور سرویس سیاسی تماشا کردیم سیاسی بود!

یک مطلب دیگه هم بگم.بازی دیروز غنا و چک رو هم تماشا کردم.غنای فقیر غنای بدون لژیونر غنای بدون هیچ چی ۲ گل به چک زد.بازی روز گذشته آنگولا با مکزیک رو هم تماشا کردم ۱۰ نفره مقابل مکزیک مساوی شدن.

بگذریم.دست بچه های تیم ملی درد نکنه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:39  توسط محمد صفري  | 

این موضوع مدتیه كه ذهنم و به خودش مشغول کرده.راستش نمی دونم این طرز تفکر درسته یا غلط!اینطوری عمل کردن صحیحه یا ناصحیح؟ ای بابا ببخشید ترو خدا در باره فوتبال دارم حرف میزنم.

در باره این که آیا واقعا دعا کردن برای پیروزی تیم ملی کار ساز هست یا نه؟!هی به خودم میگم یعنی چی كه میگیم دعا کنید برای تیم ملی فوتبال تا در مسابقات پیروز بشه؟چه معنی داره؟یعنی حقیقتاْ دعا برای این منظور کارسازه؟ راستش نمیدونم والا!؟ هر چی با خودم کلنجار میرم نمی تونم خودم و قانع کنم.اصلا با هیچ عقل و منطقی هم جور در نمیاد.

آخه هر بار که تیم ملی فوتبال ما یک مسابقه ملی داره همه میگن دعا کنید تا تیم ملی در این مسابقه پیروز بشه.توی رادیو تلویزیون و خانواده ها هم بیشتر از قبل رواج پیدا کرده.آخه یکی نیست بگه بابا بازی فوتبال چه ربطی به دعا داره ورزش و فوتبال جای خود دعا و نیایش هم جای خود.چرا باید شان و منزلت دعا رو اینقدر تنزل بدیم.حالا اگر هم با این همه دعایی که برای پیروزی میشه به نتیجه مطلوب نرسیم چی؟ اگر تیم ببازه چی؟ صبح داشتم میومدم رادیو ماشین روشن بود خانم مجری داشت در باره فوتبال و تیم ملی حرف می زد.تا این که صحبتاش به مرحله دعا رسید.از همه خواست که برای پیروزی تیم ملی فوتبال دعا کنن.حالا اگر از مردم می خواست که برای محکم کاری یه دو رکعت نماز شب هم بخونن یا دعای توسل هم برگزار کنن جای هیچ تعجبی نبود!

اصلا اینهایی که گفتم هیچ.تا حالا شده فکر کنیم که اگر با دعاهای این ملت تیم ملی پیروز نشه و تیم مقابل به پیروزی برسه چه عواقبی داره؟یه عده میگن دعاهای تیم مقابل مستجاب شد.عده ای دیگه میگن بابا با دعای گربه سیاهه که بارون نمیاد؟!باز هم یه عده دیگه میگن تیم مقابل از ما مسلمونتر بود که پیروز شد!

آخه بابا یک نفر پیدا بشه قال قضیه رو بکنه رک و پوست کنده بگه دعا با اینجور چیزا هیچ ربطی نداره.به عمل مربوط میشه.به ممارست.به همت.به ... نمیدونم دیگه والا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:10  توسط محمد صفري  | 

مجموعه داستان «غير قابل چاپ» را چند بار خوانده‌ام اما هر بار ديگر كه مي خوانم برايم تازگي دارد.امروز نيز دستم به سوي اين كتاب رفت كه آن را دوست عزيز و استاد گرامي سيد مهدي شجاعي نوشته است.داستانهاي بسيار زيبايي دارد اين كتاب.گفتم شايد شما هم بخواهيد يكي از داستانهاي اين كتاب را بخوانيد.

اسم داستان هست«شبيه يك هنرپيشه خارجي»

 

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد پرسيد:ببخشيد شما شارون استون نيستين؟

زن با عشوه گفت:نه...ولي.

و پيش از اين كه ادامه دهد،مرد گفت:بله فكر مي كردم.چون...

زن حرفش را بريد:ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم.اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت:نه،اشتباه مي‌كنن.به خاطر اين كه شارون استون زن خوشگليه ولي شما متاسفانه اصلا خوشگل نيستين.به همين دليل من فكر كردم شما نبايد شارون استون باشين.

زن تا فهميد كه رودست خورده،با عصبانيت فرياد كشيد:بي‌شرف!مگه خودت خواهر و مادر نداري؟

مرد آرام گفت:چرا،ولي اونها هيچكدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه شارون استونن!

زن همچنان معترض گفت:خب كه چي؟

مرد گفت:چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه شارون استون هستين،خواستم از اشتباه درتون بيارم.

زن دوباره عصباني شد و گفت:برو ننه‌تو از اشتباه در بيار.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد:عرض كردم كه والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره.ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...

زن فرياد كشيد:اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم؟و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود راعقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.اما زن دست بردار نبود و سه چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند،ترجيح مي‌دادند كه دعوا ادامه پيدا كند.

يك نفر به مرد گفت:كجا؟صبر كنين تا تكليف مللوم بشه.

ديگري گفت:از شما بعيده اقا!آدم به اين با شخصيتي!و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد.

و سومي هم گفت:اين خانم جاي دختر شماست.قباحت داره والله.

زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت فرياد كشيد:هر چي از دهنت در بياد مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌ندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد:چي شده خانم؟مزاحمتون شده؟

زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد،گفت:از مزاحمت هم بدتر.مرديكه كثافت.

                                                      ***

در كلانتري پيش از آن كه افسر نگهبان پرسشي بكند،زن گفت:جناب سروان!من از دست اين آقا شاكي ام.بهمن اهانت كرده.

افسر نگهبان،سرش را به سمت مرد كه موهاي جو گندمي‌اش را مرتب مي كرد،چرخاند و گفت:درسته؟

مرد گفت:من فقط به ايشون گفته‌ام كه شما شبيه شارون استون نيستين.اگه اين حرف اهانته،خب بله،اهانت كرده‌ام.

افسر نگهبان هاج و واج به زن نگاه مي‌كرد.

زن روسري‌اش را عقب‌تر برد،آنقدر كه دو رشته منحني مو بتواند پرانتز صورتش را قاب بگيرد.

افسر نگهبان،نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت:اصلا به ايشون چه مربوط كه من شبيه كي هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت:اصلا به شما چه مربوط كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت:شما اكوايد؟

افسر نگهبان گفت:اكو چيه؟

مرد گفت:منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.

افسر نگهبان گفت:جواب سئوال منو بده.

مرد گفت:آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي كنم.چطور مي‌تونم نسبت به مسايل اطرافم بي‌تفاوت باشم.يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد سوفيالورنه!آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست.آخرش هم فكر مي‌كنم نشد.ديروز اتفاقا كلانتري 13 بوديم.پيش سروان منوچهري،به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود،فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلندي پيش رويش را مرتب كرد و گفت:پس اين مزاحمت براي خانمها كار هر روز شماست.

مرد گفت:نه،هر روز نه،هر وقت مواجه بشم.گاهي وقتها روزي دو بار.البته فقط خانمها نيستن.با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم.بعضي‌ها فكر مي‌كنن مارلون براندو هستن،بعضي‌ها هم فكر مي‌كنن آرنولدن.تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...

زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت،گفت:يه مزاحم حرفه‌اي!خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت:البته با ذرايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي ناپذير بر و بچه‌ها!

زن با تعجب گفت:بله!

افسر نگهبان گفت:خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.

زن با عشوه گفت:وا؟چايي نخورده فاميل شديم!

افسر نگهبان زهر متلك زن را ناديده گرفت و فرياد زد:آشتياني چيايي بيار.

سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت و گفت:چشم جناب سروان و رفت.

مرد گفت:ببين جناب سروان!من مزاحم حرفه‌اي نيستم.فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم.هر جا كه تذكري داده‌ام،تاوانشم پرداخته ام،كلانتريشم رفته‌ام.به هيچكس هم بدهكار نيستم.

افسر نگهبان به تلخي گفت:بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت:مشخصاتتو بنويس.

مرد سريع مشخصاتش و نوشت و كاغذ را برگرداند.افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت:شما هم مشخصاتتونو بنويسين.

تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد،پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد،زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت:اين شماره تلفن منزله؟

زن گفت:بله خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت:اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين شايد لازم بشه.

زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان كاغذ كوچكي را به او داد و گفت:روي همين بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت:منم لازمه شماره موبايل بدم؟

افسر نگهبان مكثي كرد و گفت:خب بدين.اشكال نداره.

مرد گفت:آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد و گفت:پس چرا مي‌پرسي؟

مرد گفت:مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟آخه از قوانين بي اطلاعم،اينه كه...

افسر نگهبان گفت:نه اشكالي نداره.

و به زن گفت:علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن مرد جواب داد:بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه شارون استون نيستن.

و به زن گفت:اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام بگين.

زن گفت:خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت:ولي شما به من گفتين:بي‌شرف،كثافت،گاو و حرفهاي ديگه كه حالا من در شكايتم مطرح مي كنم.

زن جا خورد و گفت:خب من اون موقع عصباني بودم.

و به افسر نگهبان گفت:حالا بايد چي كار كرد؟

افسر نگهبان گفت:پرونده كه تكميل شد مي‌فرستوتون دادگاه.اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد؟در مورد اين كه ايشون به شارون استون شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟

و با خود ادامه داد:كار قاضي هم واقعاً دشواره‌ها،اگه بخواد از نزديك برسي كنه.

افسر نگهبان گفت:نخير،در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.

و به ساعتش نگاه كرد و گفت:ضمناً حالا ديگه وقت اداري تموم شده.شما اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت:من كه حالا بيشتر دقت مي‌كنم،مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام.شما خيلي هم بي‌شباهت به شارون استون نيستين.

زن گفت:واقعا مي‌گين؟

مرد گفت:واقعاً.اگر شباهت وجود نداشت چرا من از ميون اين همه هنرپيشه اسم شارون استون رو آوردم؟

زن گفت:خيلي‌ها بهم مي‌گن.آرزو دارم يه بار با شارون استون مواجه بشم ببينم خودش چي ميگه.

مرد گفت:اون هم حتماً به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر گفت:من مي‌خوام شكايتوم پس بگيرم.واقعاً حوصله دادگاه و درد سر و اين حرفها رو ندارم.اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت:نميشه.قانون وظيفه خودشو انجام ميده.

زن با تعجب پرسيد:وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم...

افسر نگهبان گفت:باشه ولي تكليف قانون چي ميشه؟

مرد گفت:قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت:مشكله ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.

مرد از جا بلند شد كه برود.قبل از رفتن رو كرد به افسر نگهبان و گفت:يه سئواليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه،مي‌شه بپرسم؟

افسر نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌كرد گفت:بپرس.

مرد گفت:مي‌خواستم بپرسم شما شبيه شرلوك هلمز نيستيد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 12:30  توسط محمد صفري  | 

نخست وزير عراق اعلام كرد ابومصعب زرقاوي، رهبر القاعده در عراق چهارشنبه شب همراه با هفت نفر از معاونانش در بغداد كشته شد. به گزارش فارس به نقل از خبرگزاري آسوشيتدپرس، نوري مالكي طي كنفرانسي خبري روز پنج شنبه گفت زرقاوي ديشب طي حمله هوايي نيروهاي آمريكايي به بعقوبه در شمال بغداد همراه با هفت نفر ديگر از دستيارانش كشته شد. همچنين زلمي خليل زاد، سفير آمريكا در عراق گفت كه كشته شدن زرقاوي به حملات مسلحانه در عراق پايان نخواهد داد. آمريكا جايزه اي 25 ميليون دلاري براي تحويل زرقاوي تعيين كرده بود. پيشتر نيروهاي آمريكايي و عراقي چندين بار او را به دام انداخته بودند اما به دليل نشناختن وي آزادش كرده بودند. هوشيار زيباري، وزير امورخارجه عراق طي تماس تلفني با خبرگزاري آسوشيتدپرس گفت كه از روي آخرين نوار ويدئويي زرقاوي توانستيم محل او را شناسايي كنيم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 19:25  توسط محمد صفري  | 

فرمانده انتظامي استان فارس گفت: از صبح روز شنبه واحدهاي مخصوص پليس به كساني‌كه شئونات اسلامي را رعايت نكنند كارت زرد خواهند داد.

به گزارش خبرگزاري فارس از شيراز، احمد عليرضابيگي امروز در جمع خبرنگاران افزود: كار اين مأموران صرفاً تذكر و ارشاد است و هيچ گونه برخوردي را در دستور كار ندارند.

وي با تصريح اينكه مأموران مزبور ملبس به لباس فرم نيروي انتظامي هستند ادامه داد: اين اقدام تا اول تير ماه ادامه دارد و پس از آن افرادي‌كه به حقوق اجتماعي در جامعه اسلامي توجه نكنند با كارت قرمز مواجه مي‌شوند.
وي اظهار داشت: از پانزدهم تير ماه برخورد قانوني در دستور كار قرار مي‌گيرد و با استفاده از نيروهاي مشاوره اي با حداقل اصطكاك با افراد خاطي، برخورد‌ها شكل قضائي به خود مي‌گيرند.

عليرضا بيگي با اعلام اينكه بي‌بندوباري و عدم توجه به شئونات اسلامي زمينه‌ساز مفاسد ديگري در سطح جامعه است تاكيد كرد: ما براي كشف جرم مجاز به ورود به حريم خصوصي افراد نيستيم.

فرمانده انتظامي فارس خاطر نشان كرد: در اين طرح با ديگر مفاسدي كه امنيت اجتماعي و حقوق جامعه را تحت الشعاع قرار دهند از قبيل آلودگي صوتي،ويراژ خودروها و موتورسيكلت‌ها، مزاحمان خياباني، مردان خياباني، تظاهر به شرب خمر، حمل حيوانات و خصوصاً سگ در خودروها نيز برخورد قانوني انجام مي‌شود.
وي در مورد شكل برخورد افزود: براي بار اول تذكر كتبي به محل سكونت صاحب خودرو ارسال مي‌شود و در صورت تكرار مالك خودرو به نيروي انتظامي فراخوانده شده و برخورد قضائي صورت خواهد گرفت.

عليرضا بيگي اضافه كرد: در طرح پليس امنيت عمومي سعي شده حداقل اصطحكاك با مخلين نظم وجود داشته باشد به طوريكه هيچ گونه دستگيري و باز داشتي در دو مرحله اول اين اقدام انجام نخواهد شد.
فرمانده انتظامي استان فارس ادامه داد: ما لزوم اجراي اقدامات فرهنگي و تأثير آن بر كاهش اين دست جرائم را نفي نمي‌كنيم اما نمي‌توانيم قانون را هم تعطيل كنيم.

وي در برخورد با كساني‌كه سگ با خودروهايشان حمل مي‌كنند تصريح كرد: در اين رابطه هم قانون وجود دارد و شكل حمل حيوانات را با استفاده از خودروهاي مخصوص معين كرده و اعلام شده است كه دارنده حيوان بايد مجوز و مدارك خاصي داشته باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 9:4  توسط محمد صفري  | 

هميشه در قلبها مي ماني

يا لطيف

بعضي روزها و خاطره‌ها هست كه نمي‌توان از ياد برد.هميشه با تو و همراه تو هستند.14 خرداد يكي از همين روزهاست.

روز تشييع جنازه امام روز عجيبي بود.گرد و غبار ماتم و غم همه تهران را فرا گرفته بود.در و ديوار شهر شده بود سياه پوش.از شب پيش تصمصم گرفتيم براي تشييع جنازه بريم.من و برادر بزرگترم.

صبح زود راهي شدم.خيابان شهيد رجايي پر بود از جمعيت.ياد روز ورود امام افتادم. در آن هنگام من 10 يا 11 ساله بودم.

براي گذشتن از ميان آن همه جمعيت زمان زيادي را بايد صرف مي‌كرديم.راهي ديگر را در پيش گرفتيم و از ميان اتوبان بهشت زهرا سر در آورديم.تقريباً يك سوم راه را آمديم.جمعيت زيادي آمده بودند براي مشايعت.

زمين جاي سوزن انداختن نداشت!تا چشم كار مي‌كرد امواج خروشان سياهي بود. انگار اقيانوسي را رنگ سياه پاشيده باشند!همه آمده بودند،پير و جوان حتي كودكان نيز بودند در آغوش مادران.هوا گرم بود و هر لحظه خورشيد از پس كوه‌هاي مشرق سر بر مي‌آورد و تشعشعاتش را بر سر عزاداران عنايت مي‌كرد،امام شرمي در نور خورشيد ديده مي‌شد!

مردم همچنان مويه كنان به راهشان ادامه مي‌دادند و ما هم همچون ديگران.

ناگهان صداي بوق‌هاي ممتد خودرويي توجه ما را به پشت سرمان جلب كرد.بنز خاوري  بود سياه رنگ.

تاكنون چنين خودرويي را با اين شكل و شمايل نديده بودم. همراه با تعجب توجه مار ار نيز جلب كرد.گمانمان برد شايد پيكر امام در آن باشد كه ظاهرا نيز اينگونه بود.

با هم به دنبالش دويديم تا شايد از قافله عقب نمانيم.گرماي سوزان خرداد ماه اذيت مي‌كرد و تشنگي توانمان را مي‌گرفت.در جاي جاي جاده ايستگاه‌هاي صلواتي به داد تشنگان مي‌رسيد.هر از گاهي به يكي از آنها سر مي‌زديم،سر و صورتي صفايي مي‌داديم و همچنين رفع تشنگي.

ياد جبهه مي‌انداخت مرا اين ايستگاههاي صلواتي!

همچنان به دنبال اين خودروي نا مانوس ‌در حركت بوديم.او نيز به سختي از ميان جمعيت براي خود راه باز مي‌كرد.همچنان كه مي‌رفتيم به مكاني رسيديم كه دورتا دور آن را اتوبوسهاي دو طبقه احاطه كرده بود و در برخي جاها نيز كانتينرهايي گذاشته بودند.جمعيت هم موج مي زد بر روي آنها.

تاب تحمل اتوبوسها تاق شده بود،ناله آنها نيز به هوا بود.در ميان خيل جمعيت خود را رها كرديم و شديم همرنگ آنها.ازدحام و فشار بسيار بود و هر از گاهي يك نفر از عزادارن از هوش مي‌رفت و بر سر دست مردم به كناري راهي مي‌شد براي مداوا.در همين گيرو دار از گوشه‌اي پيكر امام  سر دست مردم به ميان آمد.شورو ولوله‌اي به پا شده بود ميان مردم  تعداد از هوش رفتگان افزوده مي‌شد هر لحظه.

مردم عزادار بر سر و سينه مي‌زدند و گريه مي‌كردند.اينگونه تا به حال نديده بودم،صحنه‌هاي پر دردي بود.

پيكر امام همچنان ميان مردم مي‌چرخيد.پيكر امام درون كفن سفيد بود و اشك ماتم بدرقه راهش.دست بود كه به كفن ميرسيد.ساعتي پيكر در آغوش مردم بود.هنوز مهيا نبود به خاك سپاري ايشان.عاشقانش دست بردار نبودند.نمي توانستند دل بكنند.آمبولانسي در ميان مردم در ازدحام ايشان به چشم مي‌خورد.حيران نظاره گر اين شور و حال بودم.پيكر به ما نيز نزديك شد يك آن تصميم گرفتيم تا پيكر را بر روي سقف آمبولانس بگذاريم.با مشقت بسيار اين كار راكرديم امام باز هم دستان مشتاقانش به سوي پيكر اما گسترده بود.كفن پاره پاره شده بود و پيكر مبارك ايشان از كفن ديده مي‌شد.سيماي امام از پس كفن نمايان بود.

هليكوپتري بر فراز جمعيت بر روي آنها آب مي‌پاشيد و ديگري هر لحظه از اوج خود مي‌كاست.قصد داشت بر زمين بنشيند.اما جايي نبود براي نشستن.ديگر ميشد به هليكوپتر دست هم زد!باد زياد پروانه هليكوپتر مردم را كمي متفرق كرد تا شايد بتواند بنشيند.سرانجام نشست،پيكر را به سوي هليكوپتر حركت داديم به سختي.

درون آن گذاشتيم اما مگر ميشد پرواز كند؟!مردم آويزان شده بودند از هليكوپتر.چند بار خواست برخيزد اما نشد. بالا رفت و پايين آمد.اما سر انجام رفت و امام را هم با خود برد.ساعتي گذشت.مردم كمي آرام گرفته بودند.دورتا دور قبر را خالي كرده بودند،بچه‌هاي سپاه حلقه زده بودند و ديواري را ساخته بودند تا مردم نيايند.اما خودشان دل در جاي ديگري داشتند.

هليكوپتر را ديدم كه برگشت.يواش يواش اوجش را كم كرد تا بتواند بنشيند.باز هم باد شديد پروانه آن گرد و خاكي به پا كرد بس شديد.پيكر امام اين بار در تابوتي بود فلزي،آن را آوردند و سريع به كنار قبر رساندند.پيكر دوباره كفن شده ايشان را به داخل قبر گذاشتند.ديگر نميشد مردم را نگهداشت!هجوم آوردند و تابوت را با خود بردند.دست به دست چرخيد.ديگر دستشان به امام نميرسيد.غروب دااشت فرا ميرسيد.غم و اندوه فراوان فضا را پر كرده بود.خورشيد داشت غروب مي‌كرد و خورشيد ديگري در دل خاك آرميده بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 13:39  توسط محمد صفري  | 

 رم-میدان گاریبالدی

۲۷/1/1377 پنج شنبه –

27 فرودين ماه مصادف است با عيد سعيد غدير خم – عيد ولايت – صدا ي زنگ ساعتي كه هر روز صبح مرا درتهران از خواب بيدار مي كند، اين بار در رم بيدارم مي كند! به همراه نادرو رضا –اولين نماز صبح را در رم به جامي آورم و سپس مهيا مي شويم براي خوردن صبحانه ، نادر حوله به سر! بر سر ميز صبحانه حاضر مي شود، ترس از اين دارد كه سرما بخورد! و من ،هم خنده ام گرفته است و هم خجالت مي كشم كه ... ! ساعت هشت صبح به سوي دفتر رايزني رهسپار مي شويم و در اين هنگام خيابانهاي زيباي رم مشغولم مي كند تا آنجا ،  ساختمانهاي زيبا و تاريخي ، خيابانهاي تميز و نسبتاً خلوت و مردمي كه درتكاپو هستند و دانش آموزاني كه به مدرسه مي روند جلب توجه مي كند و دراين ميان تابلوهاي تبليغاتي فراواني كه همه راترغيت مي كند براي مصرف كالاهاي خود، همراه با استفاده از زنان نيمه برهنه اي كه آنها را نيز درزمره’ آن كالاها قرار مي دهد ! درتهران خودمان هم چند سالي است كه اينگونه تبليغات گسترش پيداكرده البته بدون استفاده ابزاري و كاذب از شخصيت زنان!

از روي پلي مي گذريم كه برروي رودخانه’ شهر ساخته شده و رم رابه دو بخش تقسيم مي كند و آن طرف پل  درقسمتي از شهر زيباي رم دفتر رايزني درطبقه اول ساختماني قرار دارد و ماخود راآماده مي كنيم تا با ديگر كاركنان آن آشنا شويم . حسيني راكه معرفي كردم اما ديگر كاركنان رايزني اسكندري – شفيع – پاشايي و جمشيدي – رايزني يك كتابخانه داردبا چندصد جلد كتاب – آشپزخانه اي كوچك و چند اتاق كه دريكي از آنها يك دستگاه فكس « نمابر » و فتوكپي ديده مي شود . اتاقي هم مختص مسوول رايزني است.

مراسم معارفه به چگونگي انجام كار منجر مي شود و تقريباً تا ظهر به درازا مي كشد . دراين بين اسكندري با خانم پروفسور اسكارچا راس ساعت 12 قرار ملاقاتي مي گذارد و ما به همراه او  براي ديدن اين خانم به دانشگاه رم مي رويم . اسكندري از وقت شناسي خانم اسكارچا مي گويد و ماهمچنان به دنبال جايي مي گرديم تا ماشين راپارك كنيم ! محوطه دانشگاه وسيع است و تامحل ملاقات مسافتي راپياده طي مي كنيم ،راهرويي باريك كه دوسوي آن راكلاسهاي درس احاطه كرده مارابه اتاق خانم اسكارچي مي رساند . وارد اتاق مي شويم . اتاق ساده اي كه چندصندلي ، كتابخانه اي  باكتابهايش درگوشه اي و ميزي كه متعلق به اوست وسايل اتاق را تشكيل مي دهد.

پروفسور اسكارچا ، رييس دپارتمان شرق شناسي دانشكده فلسفه و ادبيات دانشگاه رم است. همان طور كه كه گفتم فارسي رابه خوبي صحبت مي كند و چندين بارهم به ايران سفر كرده است.

دوربين هايمان راآماده مي كنيم تا حداكثر استفاده رااز زمان ببريم. با وارد شدن او به اتاق ، به زبان فارسي به ماسلام مي دهد وماهم متقابلاً ... هنگامي كه از برنامه با خبر مي شود مي گويد : اين كاربزرگي است كه مي خواهيد انجام دهيد و درادامه براي راهنمايي ما اطلاعاتي ارايه مي دهد و مي گويد :آخرين مكاني كه مسلمانان درايتاليا حضور داشتند شهر « لوچرا » است به گمانم 600 سال پيش از اين بود. بايد بگويم كه اين شهراز اهميت ويژه اي برخوردار است . نكته مهم ديگري  كه به نظرم مي رسد جالب باشد اين است كه « قرآن » براي نخستين بار به زبان ايتاليايي ترجمه شد، همچنين درجنوب ايتاليا به خصوص درجزيره’ سيسيل « صقليه » اسامي  اسلامي ، بسيار ديده و شنيده مي شود مانند « ماشاالله » - «علي» - «جعفر »  -و... حتي لهجه’ عربي هم مي توان يافت !

 خانم اسكارچا درادامه’ صحبتهاي خود به نكته جالب ديگري اشاره مي كند و مي گويد : درجنوب ايتاليا  و درشهر « پالرمو » عروسك هايي رابه شكل سربازها ي رومي و مسلمان ساخته اند و آنها رادرمراسم خاصي دريك جنگ نمايشي شركت مي دهند كه در اين جنگ سربازان رومي پيروز مي شوند!

اسكارچا به شهر بندري « مزاره دلواره » اشاره مي كند و من به ياد مي آورم دركتابي خوانده ام كه اين شهر نخستين جايي است كه مسلمانان قدم برساحل آن گذاشتند. او مي گويد :اين شهر بافت اسلامي دارد و هنگام تسخيرجزيره سيسيل ،كشتي هاي جنگي مسلمانان نيروهاي خود رااز اين بندر پياده كردند .

پيدا شدن كتاب انجيل قديمي كه درحاشيه’ آيه‌هاي قران نوشته شده است از ديگر مواردي بود كه آن رابيان مي كند اما متأسفانه ما درطول سفر نتوانستم آن كتاب راببينيم !

با شنيدن اسم « ابن رشد»  دانشمند مسلمان « آندلسي » كنجكاوي ام تحريك مي شود و مطلع مي شوم كه نظريات و كتابهاي ابن رشد مورد توجه واتيكان است و حتي كتابهاي او براي استفاده’ روحانيون مسيحي به زبان ايتاليايي ترجمه شده است.

 ديدگاه مسيحيت نسبت به اسلام پيش از اين منفي و خصمانه بود گرچه هم اكنون هم اين سياست ديده مي شود، اما نسبت به گذشته معقولتر شده است .پيش از اين سران و كارگزاران كليسا از همان بدو تولد اسلام ، خصمانه با اين دين برخورد كردند و حتي پيروان آيين مسيحيت راعليه دين نوپاي اسلام شوراندند . آغاز جنگ هاي صليبي عليه مسلمانان ، نمونه’ روشني از اين كينه توزي بود كه با كشتار فراوان از دو طرف همراه بود . رهبران كليسا ،حتي مسلمانان راتكفير كردند و فتواي قتل آنان راصادر نمودند! رهبران كليسا حتي پارافراتر نهاده واقدامات خشن تري عليه اسلام اتخاذ كردند . دراين باره سندي موجود است . راهبي به اسم « پيترو» ، از اهالي شهر «كلوني » ايتاليا ، دراوايل قرن دوازدهم ميلادي با همراهي دومترجم آشنا به زبان عربي قرآن كريم رابه زبان لاتين ترجمه كردند. آنها درمقدمه’ كتاب ترجمه شده’ قرآن با عباراتي تند و اهانت آميز سعي در رد قرآن نمودند و اسلام راچون فرقه اي گمراه كننده ترسيم كردند! و جنگ و مخالفت با آن را واجب دانستند! البته اين رويه’ خشن و غير معقول به خاطروضعيت سياسي – اجتماعي آن زمان بود و باگذشت سالها ،مواضع كليسا نسبت به اسلام و مسلمانان تاحدي متعادل شد. اما باز هم درگوشه و كنار جهان شاهد برخوردهاي دنياي مسيحيت و تمدن غرب با فرهنگ و تمدن اسلامي هستيم .

نخستين تحول اساسي و بنياني درموضع گيري كليساي واتيكان نسبت به اسلا م ،دراجلاس شوراي واتيكان درم درسال 1963- 1965 ميلادي روي داد . دراين شورا مسوولان كليساي كاتوليك بعد از بحث و تبادل نظرهاي فراوان درباره’ امور و مواضع داخلي و خارجي كليسا ،خطوط روابط خود رابا ديگراديان ومذاهب به ويژه اسلام ترسيم كردند. دربيانه اي كه به همين مناسب دراين شورا صادر شد و بيانيه’ « عصرما» معروف گشت و به تصويب « پاپ » هم رسيد، درباره’ اسلام  و مسلمانان آمده است : كليسا به مسلمانان كه خداي واحد، حي ، حاضر ، رحمان ، قادر و خالق آسمان و زمين كه با انسانها سخن گفت رامي پرستند، به ديده’ احترام مي نگرد. مسلمانان سعي مي كنند مانند حضرت ابراهيم (ع) كه دين اسلام ازاو به نيكي ياد مي كند و خود رابه او نسبت مي دهند ، باتمام قلب خويش حتي درفضا وخلوت نيز مطيع فرمانهاي خدا مي باشند...»  اما با تمام اين احوال باز هم شاهد مخالفاتها و خصومتهايي عليه اسلام و مسلمانان هستيم. به عنوان مثال برخي از اسقف هاي واتيكان ، ازدواج جوانان مسيحي به ويژه دختران رابا مسلمانان منع كرده اند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:21  توسط محمد صفري  | 


چند روز پيش، از سوي نهاد رياست‌جمهوري، نامه‌اي براي آقاي خاتمي ارسال شده و با اشاره به اين‌كه ملك محل سكونت كنوني وي، در اختيار رياست‌جمهوري است، خواستار تحويل اين منزل شده بودند.

يكي از نزديكان رئيس‌جمهور سابق، با رد نقل مكان خانواده خاتمي، از ماندن وي در جماران خبر داد.
وي درباره شايعه اخراج خانواده سيدمحمد خاتمي از محل سكونت خود اظهار داشت: چند روز پيش، از سوي نهاد رياست‌جمهوري، نامه‌اي براي آقاي خاتمي ارسال شده و با اشاره به اين‌كه ملك محل سكونت كنوني وي، در اختيار رياست‌جمهوري است، خواستار تحويل اين منزل شده بودند.
وي توضيح داد: البته در زمان رياست‌جمهوري آقاي خاتمي، دفتر امام خواستار آن شده بود كه اين ملك، تا پنج سال آينده در اختيار اين دفتر باشد و از همين‌رو، نامه دفتر رياست‌جمهوري به دفتر امام فرستاده شد.
چندي پيش با فشار بخش اداري رياست‌جمهوري، سيدمحمد خاتمي از دفتر موسوم به همراهان سعدآباد خارج شد و اكنون، فعاليت‌هاي رئيس‌جمهور سابق ايران تحت عنوان «مركز گفت‌وگوي تمدن‌ها» و «بنياد باران» در يك ساختمان سه طبقه كوچك در مركز شهر انجام مي‌شود كه به گفته آگاهان، مشكل امنيتي دارد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:9  توسط محمد صفري  | 

يا لطيف راستش را بخواهيد دوست عزيزم وبلاگي دارد بس بسيار خوب؛مطلبي را در آن به درج رسانده است كه نامش را ما فريب خورديم نهاده، لينكش در وبلاگ اين بنده خدا هست،خودم را مي گويم.به اين بهانه گفتم من هم چند سطري را بنگارم شايد مفيد فايده افتد. در اين باره همه هر چه خواستند گفتند و نوشتند و چاپ كردند،مردم هم البته همشهريان عزيز آذري زبان به اعتراض پرداختند و خوب جو كشور كمي ناامن شد،كه البته، هم بايد به آن عزيزان حق داد هم نه! بگذريم؛ سالهاي مديدي است كه مسخره كردن ميان ايرانيان همچون نقل و نبات تناول مي‌شود،حال اين بيچارگي ماست كه اينگونه به همديگر عشق مي‌ورزيم و محبت در سبد خانواده ايراني سر ريز شده،چه مي‌توان كرد كه اين تحفه تحفه پير كار كشته انگليس است،تخم نفاقي است كه او كاشته است در اين ديار؛يادم آمد سريال دايي جان ناپلئون را با بازي زيباي پرويز فني زاده روحش شاد،دايي جان در اين سريال كه زيركانه نيز بود مصيبتهاي آمده بر سر را به گردن انگليس مي‌انداخت،كه البته بدون اغراق اينگونه نيز بود، تكيه كلامش اين بود كار كار انگليساس! و بنده نيز اين ادعا را يقين مي‌دانم و حقيقت،كه بريتانياي كبير!به هنگام حضور استعماري خود در اين بوم و بر، هر كاري انجام داد تا ميان ايرانيان متمدن و با فرهنگ هيچگونه وفاقي باقي نماند تا نكند بر سرش خراب شوند و بساطش را به همراه خودش برون بيندازند از اين خاك مقدس. لر فلان است و ترك بهمان است و كرد بسار است و از اينجور القاب و الفاظ،مي‌انديشيد كه از چه زماني آغاز شد؟ از زمان حضور پر بركت پير استعمار،وگر نه ايراني و چه به مسخره كردن خودش!اصلا من نمي دانم چرا بايد اينگونه باشد،همه ايراني هستيم و مسلمان،محبت،عشق،دوستي و... در نژاد شرقي موج مي‌زند،حال كه ما ايراني هم هستيم،آن وقت بايد همديگر را مسخره كنيم،به همديگر توهين كنيم و بي ادبي،بايد كاري كرد كارستان؛نمي‌دانم اين همه مركز و مسئول امور فرهنگي وجود دارد در اين مملكت،چه مي كنند الله و اعلم! اما هرچه هست نبايد فراموش كرد كه ما ايراني هستيم! كار،كار انگليساس!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:9  توسط محمد صفري  | 

به جاي مقدمه:

راستش دوست داشتم سفرنامه‌هايي كه نوشتم و كتاب كنم،اما خوب هزينه انتشار كتاب در كشور ما بالاس و سليقه‌هاي انتشاراتي‌ها هم اينجور مطالب نيست.اما زماني كه وبلاگ رو راه انداختم فكر كردم حيفه اگه اينها رو توي وبلاگ قرار ندم.البته پيش از اين سفرنامه كربلا رو در سال ۷۵ چاپ كردم اون هم با كمك حوزه هنري سازمان تبليغات به اسم چشمه خورشيد.

اين سفرنامه كه قسمت اولش‌و امروز مي‌خونيد در باره تاريخ حضور اسلام در ايتاليا به ويژه در جنوب اين كشور و سيسيله .كه البته برنامه مستندي هم ساخته شد،اصلا براي ساخت همين برنامه رفته بوديم ايتاليا.

نظرات شما براي من ارزشمند خواهد بود.

من و نادر طالب زاده در ميدان سن پيتر واتيكان

تهران 26/1/1377

زمان رفتن بود ! سيني آب زلال و قرآن – بر زلال وحي بوسه زدم . صداي آبي كه پشت سرم ريخته شد ، مرا به بازگشت به خويشتن خويش فرا مي خواند . به پشت سرم نگريستم، همسرم قرآن دردست ايستاده بود و دختركم درخواب ، بي خبر از رفتن من !

به راننده تاكسي سلام مي كنم و در دل با خانواده ام وداع . سر صحبت را باز مي كند . راننده رامي گويم . موتور ماشين ظرفيتش از گراني جوش آورده ، لاستيكها نخ نما شده و ... من نيرويم را براي ادامه ي سفر ذخيره مي كنم و تنها باتكان دادن سر در آه و ناله ي او شريك مي شوم ! خيابانها ي خلوت تهران را با سرعت پشت سر مي مي گذاريم . فرودگاه مهرآباد درانتظار من است ! رقم پيشنهادي راننده هوشيارم مي كند كه آن همه آه و ناله براي سلفيدن 2500تومان ناقابل از من است ! ترفند چانه زدن براي همين وقتها به درد مي خورد . لابد راننده نمي دانست كه با قلم صد تا يك غاز زدن كرايه هاي اين رقمي قابل پرداخت نيست ! يك جوري با هم كنار آمديم و من ساك به دست وارد فرودگاه مي شوم و در انتظار دوستان و همكاران چشمان به اطراف سالن مي چرخد . رضا برجي و نادرطالب زاده همسفرمان من دراين راه طولاني هستند. درافكارخودم غوطه ور هستم كه دستي بر شانه ام مي نشيند و چهره رضا و نادر درمقابلم نمايان مي شود .

مأموران گمرك فرودگاه وسايل مرتب چيده شده’ درساك رابه هم رابه هم مي ريزند . شايد اگر همسرانمان مي دانستند قرار است زحمتشان هدررود با آن سليقه و حوصله ساكها راجمع و جور نمي كردند؟!

هواپيماي 737 « بالكان ايرلاينز » درانتظارمان است و اين انتظار رابلندگوي فرودگاه به پايان مي رساند- مسافران پرواز تهران – صوفيه –رم آماده’ سوار شدن به هواپيما باشند – هواپيماي كوچكي است اما حتي به تعداد نصف صندلي هايش مسافر ندارد ! ديگران براي هر مقصودي كه به مسافرت  مي رفتند به خودشان مربوط بود! اما گروه سه نفره’ ما براي ساخت فيلم مستندي درباره’ تاريخ حضور اسلام درايتاليا به ويژه سيسيل راهي آن ديار بودند . طرحي كه حدود دوسال پيش از اين به سازمان صدا و سيما ارايه داده بودم و پس از پشت سر گذاشتن فراز ونشيبهاي بسيار به تصويب رسيد، البته به اين هفت خوان رستم ، چند ماه كلنجار رفتن با نادر راهم براي قدم رنجه فرمودن اضافه كنيد!

هواپيمايي بالكان به تازگي درايران شعبه باز كرده بود، تبليغات زيادي هم براي جلب مشتري انجام مي داد . تبليغات فريبنده از يك سو و كمبود بودجه وصرفه جويي از سوي ديگر مارابه سوي خودش كشيد ، بليط نسبتاً ارزان آن ما را وسوسه كرد و اينك ما خودمان رابه دست آن سپرده بوديم . سرانجام هواپيما ساعت 30/3 بامداد دل از فرودگاه مهر آباد پرمي كند و مارادرميان تاريكي شب درغم دوري از خانواده به فراز آسمان شب هدايت مي كند! دقايقي رادرسكوت سپري مي كنيم كه مهمانداران بلغاري هواپيما ، سكوتمان رامي شكنند همراه با صبحانه !

تكانهاي شديد هواپيما كمي مسافران راناراحت مي كند اما با توضيحات مهمانداران آرامشي نسبي به جمع باز مي گردد و ما را وامي دارد تا خوابي درهواپيما بكنيم ، صندلي خالي زياد است و هر كدام از ما روي  يكي از صندلي ها دراز مي كشيم و من درخوابي عميق فرو مي روم ! دستي برشانه ام مي نشيند و از خواب بيدارم مي كند، مهماندار است و مي گويد برم سر جايم بنشينم و كمر بند ايمني راببندم ، هواپيما آماده مي شد براي فرود ، ساعت 30/7 صبح هواي سرد فرودگاه «صوفيه » پذيراي ما مي شود ! و ما دراين سرما دستمان از ساكها براي برداشتن كاپشن كوتاه !

ساعت به وقت محلي 30/6 است و مابايد تا ساعت 4 بعد از ظهر دراين فرودگاه يخ زده پرسه بزنيم ! اولين كاري كه پس از گرفتن ساكها مي كنيم بيرون آوردن كاپشن ها است. هنوز به قسمت ترانزينت فرودگاه راه نيفتاده بوديم و من درخيالم صندلي هاي نرم و راحتي راتجسم مي كردم ! امااين خيال با ديدن ترانزيت فرودگاه به يأس تبديل مي شود ! سالني كثيف با صندلي هاي آهني و پلاستيكي درانتظار مسافرين خسته از راه ! و چندمغازه و رستوراني كه ميل خوردن غذا را از ما دور مي كرد ! و مأموريني كه درميان مسافران پرسه مي زدند و باچشمان شكاك خود به آنان مي نگريستند!گرچه كمونيزم ازهم فروپاشيده اما هنوز ته مانده’ اين ايدئولوژي پوچ و مضمحل رابه خوبي مي توان درچهره’ مأمورين امنيتي بلغاري مشاهده كرد! اما مي توان ارمغان فرهنگ غرب رادرمحصولاتي كه درمغازه هاي  فرودگاه عرضه مي شود ديد!

نياز به دستشويي و خواندن نمازما رابه تكاپومي اندازد . هنوز فرصتي بود براي اقامه’ نماز صبح و دستشويي هاي فرنگي آنها ما را با مشكل روبرو كرد!درمقابل ديدگان متعجب مسافران ،نماز صبح راروي روزنامه هاي بلغاري با مهر تربت كربلاكه يادگاري است از سفر به آن ديار ، مي خوانيم .

بعد از نماز گرسنگي ما را  وادار به تبديل چنددلار به پول بلغاري مي كند. رستوران فرودگاه ، چاي و قهوه همراه با بيسكويت رابيشتر به دلمان مي نشاند تا چيزهاي ديگر ! و همين وضع گريبان مرا مي گيرد و رضا و نادر هردو داد ناراضايتي سرمي دهند كه : اين چه شركت هواپيمايي بود كه پيدا كردي ؟! شركت قحطي بود؟! سرويس داخل هواپيما كه نگو حالا هم اين وضع فرودگاه !- راست مي گفتند! اما چه مي توانستم بكنم ؟ هر چقدر پول بدهيد همانقدرهم آش مي خوريد ! مثلا خواستم درهزينه ها صرفه جويي كنم ،كمي هم سختي تحمل كنيم ،طوري نمي شود. قيافه’ ناراحت و حق به جانب به  خود مي گيرم تا اين كه نادر از سردلجويي مي گويد شوخي كرديم ناراحت نباش !! ساعت به كندي مي گذرد هر سه كلافه و فرقي بازنداني درسلول نداريم ! هيچيك از مسافران حق ورود به شهر را ندارد ! هر يك از آنها به گونه اي سرخود را گرم كرده اند و ما هم گاهي گشتي درسالن مي زنيم و گاهي برروي صندلي ها ولومي شويم و زماني هم كتاب مي خوانيم تا ساعت سريعتر حركت كند! و اين كلافگي ما را به وقت نماز ظهر مي رساند و داستان وضوگرفتن، اما عطر مهرهاي كربلا تلخي هاي اين انتظار را شيرين مي كند و كنجكاويها ونگاههاي مسافران منتظر درسالن باز هم آزارمان مي دهد !

همانند زندانيهاي اردوگاه اسرا! درصف مي ايستيم براي گرفتن جيره’ ناهار ! يك تكه نان ، تكه گوشتي همراه با كمي سالاد ويك عدد شيريني ناهاري است كه به مسافران مي دهند و ماهم از سر ناچاري قبول مي كنيم ،گوشتش رادرون سطل آشغال مي اندازيم و باهمان نان و سالاد و شيريني شكممان راسير مي كنيم . درقسمتي از بليط هايمان علامتي مي زنند به نشانه’ اين كه يك وعده غذاي مجاني داده اند!جان به لب مي شويم تا ساعت چهار بعد از ظهر ! فرار از اين فرودگاه ،نه، زندان ! لذت بخش است ،سراسيمه سوار براتوبوسي مي شويم كه نمي داند مسافران رابه سوي كدام هواپيما ببرد؟! اينبار هواپيما صندلي خالي ندارد تابتوانيم روي آنها لم بدهيم ! اما همين كه مارا از اين فرودگاه خلاص مي كند نعمتي است! خوشحالي درچهره’ هر سه’ ما موج مي زند و لحظه شماري مي كنيم كه هر چه زودتر به « رم » برسيم .

يك ساعت درپرواز بوديم . دراين يكساعت عصرانه اي را بين مسافران توزيع مي كنند اما مهمانداران تغيير كرده اند و باز هم غذاي نامطلوبي كه ما از خوردن آن صرف نظر كرديم . نوشابه تنها  چيزي است كه مي خوريم . شلوار  نادر رنگ روشني داشت و با رنگ نوشابه دورنگ كاملا متضاد رابا هم مي ساخت ! اين رنگها به هم خوب مي آمدند ! چراكه نه ! يكباره دستم لرزيد و شلوار سفيد نادر نوشابه اي شد! و بعد انفجار خنده’ هر سه ما ! فضاي هواپيما راپركرد !

اشتباه از من است كه شلوار روشن پوشيده ام بايد مثل تو شلوار تيره مي پوشيدم كه زود كثيف نشود! شلوارت هم مثل خودت سفري است(صفري) ! جملاتي بود كه نادر گفت  و آن طرف هم رضا كلي سرمن غرغر كرد كه ...

اما، با نزديك شدن به ايتاليا شلوار نادر هم به فراموشي سپرده شد ! سرسبزي و زيبايي ايتاليا از اوج آسمان ديده مي شد. ساعت پنج بعد از ظهر ما درفرودگاه «لئوناردو داوينچي » شهر رم بوديم اما ساعت دراين شهر باستاني شش بعداز ظهررا نشان مي داد.

مُهر ورود بر گذرنامه هايمان مي نشيند و ما وارد فرودگاه مي شويم و درانتظار بچه هاي دفتر رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در رم مي مانيم اما از آنها خبري نيست. به كمك پليس فرودگاه كه همراه با مهرباني است به سوي هتلي درشهر رهسپار مي‌شويم. مسير 25 كيلومتري فرودگاه تا شهر رابا نظاره’ مناظر زيباي جاده’ سرسبز سپري مي كنيم. چشم از خيابانهاي زيباي رم برنمي دارم تا اين كه با توقف تاكسي و اشاره’ راننده از ماشين پياده مي شويم و طعم گراني را دررم با دادن 25 دلار به راننده’ تاكسي مي چشيم.ساكهايمان توسط راننده تا درب هتل حمل مي‌شود!

گذرنامه هايمان نزد متصدي هتل به امانت مي ماند و ماهمچون فردي كه ساعتها است بي خوابي و خستگي كشيده خودمان رااز پله هاي هتل به اتاق مي رسانيم وروي تخت ولو مي شويم اما دراين فكر هستيم كه بچه هاي رايزني راچگونه پيدا كنيم ؟! چون نه تلفني از آنها داريم نه نشانه‌اي ؟! اما تا دلتان بخواهد شماره تلفن هاي شخصيتهاي ايتاليايي كه قرار است با آنها گفتگو كنيم در دفترچه تلفن من رديف شده است ! دست به كار مي شويم و شماره’ تلفن منزل خانم « اسكارچا» رامي گيريم. نادر ابتدا انگليسي با او صحبت مي كند اما بعد متوجه مي شود كه خانم اسكارچا فارسي را به خوبي مي داند. شماره’ تلفن خانه’ « سيد باقر حسيني » مسوول رايزني فرهنگي ايران را در رم از او مي گيريم . حسيني درگفتگوي تلفني با نادرمي گويد همكارانم دررايزني درفرودگاه منتظرتان بودند! اما نه ما آنها راديديم نه آنها مارا ! نتيجه’ گفتگوي آن دو و استقبال آنها از ما به فردا موكول مي شود، قرار مي شود كه فردا صبح يكي از بچه هاي رايزني با ماشين به هتل بيايد .

باران ريز نم نم باريدن گرفته بود كه نادر براي تهيه شام به شهر مي رود دوساعتي بعد با چند پيتزا ي اسفناج باز مي گردد . اتاق راحتي است و ما اولين شب را به دور از وطن مي آراميم تا صبح فردا !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:25  توسط محمد صفري  | 

از دقايقي قبل تعدادي از آذري زبان‌هاي مقيم تهران در اعتراض به اهانت روزنامه ايران به مردم آذري زبان، در كنار ايستگاه متروي بهارستان تجمع كردند.

اين تجمع كنندگان كه قصد داشتند مقابل ساختمان مجلس تجمع كنند، با مخالفت نيروي انتظامي در كنار ايستگاه متروي بهارستان و مجاور ساختمان سازمان مديريت و برنامه‌ريزي كشور تجمع كردند.
هموطنان آذري زبان كه نسبت به چاپ كاريكاتور اهانت آميز در روزنامه‌ ايران معترضند شعارهايي به زبان آذري مي‌دهند و خواستار حمايت نمايندگان مجلس از حقوق خود مي‌باشند.
نيروي انتظامي با حضور در تجمع سعي دارد تجمع را آرام كند و از تردد افراد خارج از تجمع كنندگان جلوگيري مي‌كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:46  توسط محمد صفري  | 

 
 
يا لطيف
سلام به همه دوستان عزيز
راستش قصد نداشتم وبلاگي راه اندازي كنم اما دوستان اصرار داشتند كه اين كار رو انجام بدم و سرانجام هم تسليم شدم نميدونستم توي اين وبلاگ چي بايد بريزم چون نه وقتش و دارم نه حوصله بگذريم براي تولد اولين روز اين وبلاگ بهتر ديدم نيايشي را به درگاه باريتعالي داشته باشم بخونيد
 
خدايم
اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي از شعله هاي آن
 مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني
 
و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي ؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار ،
 
 ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايم
مرا از خودت مران  
 تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
نوشته شده در نخستين روز تولد وبلاگ-۷-3-85
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 10:4  توسط محمد صفري  |